گنجور

 
اسیر شهرستانی

آن را که من زمال جهان محتشم کنم

بخشم لباس دردی و داغی کرم کنم

دیوانگی جواب سلامم نمی دهد

زین بیشتر بگو زتعین چه کم کنم

از بسکه خاطرم ز دو عالم رمیده بود

فرصت نشد که سیر دیار عدم کنم

گر خشم دوست قابل دوزخ شناسدم

لطفش به خاطر آرم و سیر ارم کنم

مستم دعای بی اثر از من غنیمت است

صوفی نیم که رزق کسی بیش و کم کنم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
غالب دهلوی

خود را همی به نقش طرازی علم کنم

تا با تو خوش نشینم و نظاره هم کنم

خواهی فراغ خویش بیفزای بر ستم

تا در عوض همان قدر از شکوه کم کنم

قاتل بهانه جوی و دعا بی اثر بیا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه