گنجور

 
اسیر شهرستانی

نکرده دست تهی اهل دیده را قلاش

به رنگ آیینه از نور می کنند معاش

نسب به ساغر جم می رساند آینه ام

ز ساده لوحی من راز عالمی شد فاش

چه گل ز باغ جراحت کسی تواند چید

حذر کنید از این رازهای سینه خراش

برات روزی ما را به ما نوشته قضا

ز پاکی نظر خویش می کنیم معاش

گهر به قطره اشک آشنایی ای دارد

عجب که بحر نگردد ز گریه ام قلاش

ز نقش پای توام چون نسیم غالیه چین

به خاک راه توام چون غبار ناصیه پاش؟

ملامتم مکن ای دل که دوست می دارم

ورع پرستی پنهان و باده نوشی فاش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

به آب ماند یار مرا صفات و صفاش

که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش

ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش

ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش

نگار خانهٔ چین است و ناف آهوی چین

[...]

نصرالله منشی

حیات را چه گوارنده تر زآب ولیک

کسی که بیشترش خورد بکشد استسقاش

جمال‌الدین عبدالرزاق

قسم بواهب عقلی که پیش رای قدیم

یکیست چشمه خورشید و سایه عنقاش

همیشود بیکی امر او چو سایه بچاه

در آبگون قفس این آفتاب آتش پاش

که هست طبع جمال آفتاب تأثیری

[...]

مجیرالدین بیلقانی

قسم به واهب عقلی که پیش علم قدیم

یکی است چشمه خورشید و سایه عنقاش

زمین شود ز یکی امر او چو سایه چاه

در آبگون قفس این آفتاب آتش پاش

که هست طمع جمال آفتاب تأثیری

[...]

ظهیر فاریابی

خدایگان جهان شهریار دریا دل

توراست دست گهر بخش و لفظ لؤلؤ پاش

بر اسمان و زمین دست مطلق است تو را

که از وظیفه جود تو یافتند معاش

گهی به پنجه هیبت دل جهان بشکن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه