گنجور

 
اسیر شهرستانی

بیستون روزی به یاد خاطر شادم رسید

ناله ای کردم به گوش آواز فرهادم رسید

خاطر صیاد نازک بود و من بی احتیاط

تا کشیدم ناله خاموشی به فریادم رسید

جذبه بی اختیارم کرد خصم خویش

بسکه جور او کشیدم مشق بیدادم رسید

زحمت آسودگی از یاد دامم برده بود

می گرفتم دامن پرواز صیادم رسید

سستی طالع زکویش چون غبارم برده بود

ناتوانیهای عشق آخر به فریادم رسید

یاد خرسندی گذشت از خاطر غافل اسیر

مرده بودم غم میان جان ناشادم رسید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

در غمت آخر به جایی‌کار بیدادم رسید

کز تپیدن سرمه شد هرکس به فریادم رسید

مکتب آفاق از بس درسگاه عبرت است

گوشمالی بود هر حرفی‌کز استادم رسید

سینه را ازتیر و، دل را نیست از زخم سنان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه