گنجور

 
اسیر شهرستانی

امشب که خیال رخ او شمع نظر بود

با دل نمک لعل لبش داغ جگر بود

در کلبه تاریک من از فیض محبت

شمعی که شب هجر تو می سوخت سحر بود

بستیم چو رخت سفر از کوی فراغت

چیزی که فراموش شد اول غم سر بود

شد ترک وطن خضر ره وادی وصلش

طوف حرم اول قدم شوق سفر بود

از دل بر او نامه به یک چشم زدن برد

با مرغ نظر جرأت پرواز دگر بود

در کاسه ز خشم دلم از سوز محبت

آب دم شمشیر و نمک شیر و شکر بود؟

هرگز غم پرواز ندانست اسیرت

چاک قفس مرغ دلش چاک جگر بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

امشب چمن از گریه ما تازه و تر بود

بر هر سر خار مژه لختی ز جگر بود

می رست رگ و ریشه جان از بن ناخن

صد لاله ستان کاشته در سینه و بر بود

در زیر لبم گاه طرب زمزمه می سفت

[...]

قدسی مشهدی

بی روی تو کارم همه با دیده تر بود

تا دامن خاک از مژه‌ام لخت جگر بود

در گلشن اندیشه به یاد رخ و زلفت

هر سو که شدم سنبل و گل تا به کمر بود

نشکفت گلی از اثر نغمه بلبل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه