گنجور

 
اسیر شهرستانی

هشیاریم از یاد تو بیهوش برآورد

بیهوشیم از خویش قدح نوش برآورد

هر جا که تماشای رخت باغ نظر شد

حیرت چقدر گل که ز آغوش برآورد

در دیده صاحبنظران موج غبار است

سروی که سر از گلشن آغوش برآورد

پنهان ز اسیر تو شبی جام گرفتم

خوش زمزمه ها از لب خاموش برآورد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جلال عضد

عشق آمد و از سینه من جوش برآورد

گرد از من دل خسته مدهوش برآورد

در گوش گرفتم که دگر مهر نورزم

عشق آمد و این پنبه ام از گوش برآورد

فریاد که آن غمزه افسونگر جادو

[...]

فیاض لاهیجی

تا ذوق نوا بر لب من جوش برآورد

هر جا سرخاریست ز گل گوش برآورد

از ذوق بغل‌گیری آن قامت رعنا

هر مو به تنم چون مژه آغوش برآورد

آن شعله که در طور به موسی بنمودند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه