گنجور

 
اسیر شهرستانی

رواج ساختگی های روزگار نداشت

زر شکسته دل بیش از این عیار نداشت

غبار سوخته ما به لاله زار گریخت

تحمل نفس سرد روزگار نداشت

وجود عرض سپه دید در مصاف عدم

به سرگذشتگی شوق یک سوار نداشت

در آن زمانه مدار و معاشم از دل بود

که روزگار معاش و فلک مدار نداشت

گداز ساختگی های روزگارم سوخت

ز روی گرم و خنک جلوه شرار نداشت

دلم به ملک وجود آبروی مشرب ریخت

یک آشنای موافق در این دیار نداشت

گل همیشه بهار است آمد اقبال

ز صد نگار یکی حسن روزگار نداشت

خزان ساختگی پرچمن فروشی کرد

به دلخراشی مهر فسرده خار نداشت

زمانه دفتر ایام را اگر می دید

گرفته گوشه تر از فرد افتخار نداشت

بهار خانه به دوشی چه خنده ها که نکرد

به شوخ چشمی مجنون گلی به بار نداشت

خرابی از گل صدبرگ باج می گیرد

هوای گوشه ویرانه را بهار نداشت

به صبر بیکس مطلب شکار خنده چرا

کسی چو شکر خداوند کردگار نداشت

مپرس باعث کام دل اسیر مپرس

نداشت روی توقع نکرده کار نداشت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیر شهرستانی

فلک ز کام من سفله کیش عار نداشت

دلم دماغ سرانجام اعتبار نداشت

به کوه و دشت جنون سوده گشت پای طلب

به بیزبانی من عشق خاکسار نداشت

بهار عنبر خاکستر شهید وفا

[...]

جویای تبریزی

به چشم اهل دل آن اشک اعتبار نداشت

که لخت لخت جگر را به روی کار نداشت

کدام شمع در این تیره خاکدان افروخت

که تا سحر به رهش چشم انتظار نداشت

مپرس حاد دل تیره ام که از دم صبح

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه