گنجور

 
اسیر شهرستانی

فلک ز کام من سفله کیش عار نداشت

دلم دماغ سرانجام اعتبار نداشت

به کوه و دشت جنون سوده گشت پای طلب

به بیزبانی من عشق خاکسار نداشت

بهار عنبر خاکستر شهید وفا

به گرمخونی پروانه یک شرار نداشت

نماند رنگ به خونم ز مشق دام و قفس

شکارگاه محبت چو من شکار نداشت

شتاب بوی گل و اضطراب برق نگاه

سبک عنانی شوقم گه بهار نداشت

فلک شد آبله پای سوده ره دل

ولی چه سود که پیش تو اعتبار نداشت

شب از خیال تو محشر به خواب می دیدم

کسی به پرسش عمر گذشته کار نداشت

گل نزاکت از این شوختر نمی باشد

زمین وعده گهش تاب انتظار نداشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیر شهرستانی

رواج ساختگی های روزگار نداشت

زر شکسته دل بیش از این عیار نداشت

غبار سوخته ما به لاله زار گریخت

تحمل نفس سرد روزگار نداشت

وجود عرض سپه دید در مصاف عدم

[...]

جویای تبریزی

به چشم اهل دل آن اشک اعتبار نداشت

که لخت لخت جگر را به روی کار نداشت

کدام شمع در این تیره خاکدان افروخت

که تا سحر به رهش چشم انتظار نداشت

مپرس حاد دل تیره ام که از دم صبح

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه