گنجور

 
اسیر شهرستانی

عاشق آن روز که جا در خم آن دام نداشت

کلفت دایمی الفت هر خام نداشت

باده را شیشه کم ظرف ز جوش افکنده

در گلستان خم از عربده آرام نداشت

دل ما آینه راز دو عالم شده است

می توان گفت که جمشید هم این جام نداشت

سبزه از لاله صد رنگ برون آورده

با دعا گوی چو من این همه دشنام نداشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

زندگانی‌ست‌ که جز مرگ سرانجام نداشت

گر نمی‌بود نفس‌، صبح‌کسی شام نداشت

دل پرکار هوس متهم غیرم کرد

ساده تا بود نگین‌، غیر نگین نام نداشت

قدردان همه چیز آینهٔ منتظری‌ست

[...]

آشفتهٔ شیرازی

ای خوش آن عاشق بدنام که او نام نداشت

کامجوی آنکه در این دیر سر کام نداشت

شور بلبل بگلستان نبود پنداری

از گل این باد سحرگاهی پیغام نداشت

شاهد خاص ازل رفت سوی پرده غیب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه