گنجور

 
اسیر شهرستانی

دل بی غم گل بی آب و رنگ است

بهار گلشن آیینه زنگ است

سر بد مستیی دارم به گردون

میم در ساغر داغ پلنگ است؟

هلاک شوخ پرکاری که صلحش

گره در گوشه ابروی جنگ است

بهارستان ما در دست ساقی است

گل دیوانگی را باده رنگ است

نمی دانم صف آرا جلوه گرکیست

میان کعبه و بتخانه جنگ است

سرشکم می کند طوفان الفت

به گلزاری که یکرنگی دو رنگ است

غبارم در سرکویی زمینگیر

شتابم مصلحت بین درنگ است

اسیر از اضطراب دل چه گویم

فضای گفتگو بسیار تنگ است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

آن صحن چمن، که از دم دی

گفتی: دم گرگ یا پلنگ است

اکنون ز بهار مانوی طبع

پرنقش و نگار همچو ژنگ است

بر کشتی عمر تکیه کم کن

[...]

نظامی

لیکن چه کنم هوا دو رنگ است

اندیشه فراخ و سینه تنگ است

سلیم تهرانی

از عیش دل مرا چه رنگ است

این آینه در طلسم زنگ است

کارم چو صبا همه شتاب است

کاری که نمی کنم درنگ است

گشتم پی کام دل جهان را

[...]

حزین لاهیجی

آسایش عمر، بی درنگ است

بشتاب که وقت کار تنگ است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه