گنجور

 
سنایی

علم خوان تات جان قبول کند

که ترا فضل بوالفضول کند

بولهب از زمین یثرب بود

لیک قد قامت الصلا نشنود

بود سلمان خود از دیار عجم

بر درِ دین همی فشرد قدم

علم کز بهر خود کنی بر دست

آب خواهد چو تشنگی پیوست

کی شود بهر پارسی مهجور

تاج منّا ز فرق سلمان دور

کرد چون اهل بیت خود را یاد

دل سلمان به لفظ منّا شاد

کی رساند به حکمت ادبت

ظنّ تخییل و حیلت و شغبت

باز بوجهل اگرچه نزدیکست

دوستی دور دست تاریکست

چون ترا جز هوا امید نکرد

دل سیه کرد و جان سپید نکرد

پس در این راه با سلاسل و غل

چارقل حرز تست بر سرِ کل

نیست جز نبوت ره نبوی

نقل نحوی و شبهت ثنوی

نسبت دین درست باید و بس

زانکه دولت شکسته شد ز هوس

دولت از روی شدت و صولت

دوِ امروز دان و فردا لت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]