گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید
 

ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمان

زان که روحانی رود بر آسمان از آستان

هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رود

خیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان

با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشو

کان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان

چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمن

کاهر من سفلی بود چون تن ملک علوی چو جان

همچو جان بر آسمان از آستان رفتی سبک

گر نبودی تن ز ترکیب چهار ارکان گران

بندگی کن چون خدایی کرد نتوانی همی

زان که باشد بنده را در بند چون تن را توان

در نهان خویش پس چون ریسمان گم کرده‌ای

تا سر تو پای شد پای تو سر چون ریسمان

گر نهان داری سر خود را به تن در چون کشف

خویشتن را چون کشف باری سپر کن ز استخوان

چشم روشن بین ما گر چون فلک بیند ترا

چشم را چون خارپشت از تن برون آور سنان

ور چو ماهی جوشن عصمت فروپوشیده‌ای

ز آتش فتنه چو ماهی شو به آب اندر نهان

در نهاد خویش چون خرچنگ داری چنگها

تا به چنگ آری به هر چنگی دگرگون نام و نان

بر نهاد خویشتن چون عنکبوتی بر متن

گر همی چون کرم پیله بر تنی بر خانمان

هر زمان چون آب گردی خیره گرد آبخور

هر نفس چون باد گردی خیره گرد بادبان

تا دهان دارد گشاده اژدهای حرص تو

چون نهنگ اندر کشد آزت همه ملک جهان

گر چو گرگ و سگ بدری عیبه‌های عیب را

چون بهایم عاجزی در پنجهٔ شیر ژیان

ور به گوش هوش و چشم دل همی کور و کری

از ملک چون نکته گویم چون تویی از انس و جان

تا تو با طوطی به رازی خیره چون گویم سخن

تا تو با جغدی و با شاهینی اندر آشیان

گر ضعیفی همچو راسو دزد همچو عکه‌ای

ور حذوری همچو گربه همچو موشی پر زیان

طیلسان بفگن که دارد طیلسان چون تو مگس

یا نه بر آتش چو پروانه بسوزان طیلسان

از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن

کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان

چون خبزد و گردی اندر مستراح از بهر خورد

نحل وار از بهر خوردن رو یکی در بوستان

خون مخور چون پشه و چون کیک شادان بر مجه

تا نمانی خیره مالیده به دست این و آن

گر ز پیری زانو از سر برگذاری چون ملخ

زیر خاک و خشت باشد همچو مورانت مکان

طمطراق اشهب و ادهم کجا ماند ترا

کاشهب و ادهم ز روز و شب تو داری زیر ران

همچو غوک اندر دهان مار مخروش از اجل

کز خروشت دست بی‌دادی فرو بندد زبان

اندرین ماتم دو کف بر فرق کژدم وارنه

کی کند چون حرز سودت زاری و بانگ و فغان

حرز ابراهیم پیغمبر همی خوان زیر لب

کآتش نمرود گردد بر نهادت گلستان

چون درخت ارغوان خونابه بار از دیدگان

تا شود گوهر سرشگت چون سرشگ ارغوان

گر بود چون سرو سر سبزی و پیروزی ترا

در کمر بندند گلها همچو نی پیشت میان

هم بهار عمر تو دوران چرخ آرد به سر

بی‌بقا گردی چو گل بر شاخ و خار اندر خزان

اعتماد و تکیه کم کن بر بقا و بود خویش

آنچه باقی ماند از عمرت بپرد در زمان

هر بقا کان عاریت دادند یک چندی ترا

چون نباشد باقی ای غافل به جز فانی مدان

گر تو باشی مهربان ور پند و حکمت بشنوی

کس نباشد بر تو مانند سنایی مهربان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

این قصیده در منبع اولیه در ادامه‌ی قصیده‌ای با نام «در نعت امام هشتم (ع)» آمده.

امین کیخا نوشته:

بیت بیست و یک خبزدو درست است و آن سرگین غلتان است و پزدوک و ….هم نام دارد

کانال رسمی گنجور در تلگرام