چو بر حدود یار حبیب بگذشتم
که کرده بود خرابش جهان ز بیباکی
مجاوران دیار خراب را دیدم
در آن خرابه خراب و شکسته و باکی
به خاک راهگذار حبیب میگفتم
که ای غلام تو آب حیات در پاکی
کجا شدت گل این باغ شمع این مجلس
کجا شد آن طرب و عیش و آن طربناکی
بسی از این کلمات و حدیث رفت و نبود
در آن منازل خاکی بجز صدا حاکی
مرا که منزل آن ماه بود در دل و چشم
نبوده هیچ تعلق به منزل خاکی
زمان زمان به دل و چشم خویش میگفتم
ایا منازل سلمی و اَین سلماکی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عبور از مناطق و یادآوری خاطرات گذشتگان سخن میگوید. او به خرابهای میرسد که در گذشته پر از زیبایی و سرزندگی بوده، اما اکنون خراب و ویران است. او به یاد دوران خوشی و شادمانی میافتد که دیگر وجود ندارد و تنها صداهایی از گذشته در این مکان باقی مانده است. شاعر به یاد آن دوست و محبوب خود میافتد که در دل و چشمانش جای داشته و متوجه میشود که هیچ وابستگی به این دنیای مادی و خاکی نداشته است. در نهایت، او به دل و چشم خود میگوید که این مکانها تنها یادآوری از گذشتهاند و زندگی اصلی در جای دیگری است.
هوش مصنوعی: وقتی که به نزدیکی معشوقم رسیدم، متوجه شدم که دنیا به خاطر بیاحتیاطیها او را ویران کرده است.
هوش مصنوعی: در مکان ویرانی، افرادی را دیدم که در کنار ویرانهها، در حالی که خودشان هم شکستخورده به نظر میرسیدند، زندگی میکردند و به نظر میرسید از وضع خود نگران نیستند.
هوش مصنوعی: به خاک راه حبیب اشاره میکنم که ای بنده، تو در پاکی همچو آب زندگی میباشی.
هوش مصنوعی: کجا رفتند لذتها و شادیهای این باغ؟ کجا رفت آن روشنی و نشاطی که مهمانی را گرم میکرد؟
هوش مصنوعی: بسیاری از کلمات و سخنان گذشته به جا نمانده و در این دنیا فقط صدایی از آنها باقی مانده است.
هوش مصنوعی: من که خانهام دل و چشم آن ماه است، هیچ وابستگی به زمین و دنیا ندارم.
هوش مصنوعی: من به دل و چشم خود میگفتم که آیا ای زمان، چه جاهایی از سرزمین سلمی وجود دارد و آنجا چه حال و هوایی دارد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو بر طلول دیار حبیب بگذشتم
که کرده بود خرابش جهان ز بی باکی
مجاوران دیار خراب را دیدم
در آن خرابه خراب و شکسته و باکی
به خاک رهگذار حبیب میگفتم
[...]
بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی
و ما ترحمنی غیر عینی الباکی
کرامت تو کند جنس خاک را عالی
لطافت تو دهد طبع آب را پاکی
اناس ترغب حرصا الی امانیهم
[...]
کَتَبتُ قِصَّةَ شَوقی و مَدمَعی باکی
بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
بسا که گفتهام از شوق با دو دیدهٔ خود
أیا مَنازِلَ سَلمیٰ فَأینَ سَلماکِ؟
عجیب واقعهای و غریب حادثهای
[...]
زهی شراب لبت مایه طربناکی!
نموده نرگس مستت هزار بی باکی
گذر بدامن پاکت نکرده باد صبا
کجا شکفت گلی در چمن بدین پاکی؟
بیک کرشمه، که کردی، هزار دل بردی
[...]
کتبت قصّة شوقی و مدمعی باکی
بیا که بیتو به جان آمدم ز غمناکی
زمانه را نتوان دید بیامام زمان
فکیف حالک یا دهر! ایّ مولاکی
ز خاک پای تو داد آبروی لاله و گل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.