لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
سلمان ساوجی

زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟

هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند

می‌کنم ترک هوای سر زلف تو و باز

باد می‌آید و این سلسله می‌جنباند

اشک من آنچه ز راز دل من می‌گوید

راست می‌گوید و از دیده سخن می‌راند

دل به او دادم و او کرد به جانم بیداد

هیچکس نیست که داد من از او بستاند

آب چشمم ننشاند آتش و من می‌دانم

کاتش من به جز از خاک درش ننشاند

هر چه گوید ز لبش جان، همه شیرین گوید

و آنچه داند ز رخش دل، همه نیکو داند

ماند سلمان ز درت دور و چنان می‌شنود:

که مراد تو چنین است و بدین می‌ماند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
منوچهری

قوم فرعون همه را در بن دریا راند

آنگهی غرقه کندشان و نگون گرداند

گر بترسندی و فرعون خدا را خواند

جبرئیل آید و خاکش به دهن افشاند

خواجوی کرمانی

ماجرائی که دل سوخته می پوشاند

دیده یک یک همه چون آب فرو می خواند

چون تو در چشم من آئی چکند مرد چشم

که بدامن گهر اندر قدمت نفشاند

مه چه باشد که بروی تو برابر کنمش

[...]

ناصر بخارایی

نتواند که ز خط تو سوادی خواند

هرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند

من سرگشته چو سر بر خط حُکمت دارم

خامه‌وارم خط تو چند به سر گرداند

آتشی در دلم از روی تو افروخته است

[...]

وحشی بافقی

نعش او را چو فلک قبله خود می‌خواند

چرخ بر دوش نهد وین شرف خود داند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه