گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۹

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد

خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد

دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی

کار، کار دل تنگ است، که باری دارد

غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟

غم من نیست از آن غم که شماری دارد

دوش صد بار به تیغ مژه‌ام زد چشمت

که به هر گوشه چو من کشته، هزاری دارد

گله کردم، دهنت گفت: مگو هیچ که او

مست بود، امشب و امروز خماری دارد

عالمی غرقه دریای هوا و هوسند

هر کسی خاطر یاری و دیاری دارد

زین میان، خاطر آسوده کسی راست که او

دامن دوست، گرفتست و کناری دارد

بحر، می‌جوشد و جز باد ندارد در کف

صدف آورده به کف، در و قراری دارد

پای باد از پی آن، هر نفسی می‌بوسم

که به خاک سر کوی تو، گذاری دارد

نیست در کوی تو کاری، دگران را لیکن

با سر کوی تو سلمان، سروکاری دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام