گنجور

 
افسر کرمانی

ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد

خوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد

هر نفس می شود آشفته ز بیداد نسیم،

دل، که در چنبر زلف تو قراری دارد

روی و موی تو بود روز و شب مشتاقان

عالم عشق، عجب لیل و نهاری دارد

غالب آن است که تسخیر کند هفت اقلیم

هر غلامی که چنین شاه سواری دارد

دل اسیر است در آن زلف، نکو دارش از آنک،

هر اسیری سر و سامان و دیاری دارد

نشود تا نبری رنج فراق از پی وصل

چیدن گل، به چمن زحمت خاری دارد

با وجودت چه کنم، گر نکشم جور رقیب

نشئه باده ز پی رنج خماری دارد

من اگر عاشق روی تو شدم، خرده مگیر

شمع و پروانه و گل نیز هزاری دارد

هرکه او شاهد مستانه ما دید بگفت

افسر بی سر و پا طرفه نگاری دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلمان ساوجی

دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد

خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد

دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی

کار، کار دل تنگ است، که باری دارد

غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟

[...]

جلال عضد

سالها شد که دلم مهر نگاری دارد

نه به شب خواب و نه در روز قراری دارد

تنم از درد غباری شد و عیبم نکند

هر که بر دامن ازین گرد غباری دارد

هرکه مشغول توگشت از دو جهان باز آمد

[...]

صائب تبریزی

هر که چون زانوی خود آینه داری دارد

روز و شب پیش نظر باغ و بهاری دارد

می کند جام علاجش به پف کاسه گری

هر سری کز خرد خام غباری دارد

چه شتاب است که در دیده من دارد اشک

[...]

ترکی شیرازی

ای خوش آن کس که چو تو طرفه نگاری دارد

با سر زلف درازت، سر و کاری دارد

حاجت شمع و چراغش، نبود در شب تار

هر که در خانه چو تو ماه عذاری دارد

ترک چشم تو گرفت است به کف، تیر و کمان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه