ازان چو لاله نجنبم ز جا درین گلشن
که رفته بخت سیاهم به خواب در دامن
نصیب چاک دلم نیست بخیه ای هرگز
به کشت ما نرسد آب چشمه ی سوزن
ز بس ملالف درین بوستان سری دارم
که همچو غنچه گریبان نداند از دامن
دمی چگونه برآرم به خوشدلی، که نیم
ز روزگار چو سوداییان دمی ایمن
چو صبح سرزند از کوهسار، پندارم
که خاست دیو سفیدی به قصدم از مکمن
چو آفتاب به من پرتو افکند، گویم
ز کینه شعله فشان گشت اژدها بر من
ز اختران و شب تیره دل حذر دارم
که هست مار سیاهی به کژدم آبستن
چگونه چشم گشایم چو دانه ی گندم
چنین که چرخ مرا کرده گاو در خرمن
دلم ز به شدن داغ سینه گشت سیاه
که خانه تار شود از گرفتن روزن
ز گرد غم که مرا بر دل است، چون گریم
غبار ریزدم از دیده ها چو پرویزن
سیاه روز ازانم درین چمن که بود
چو لاله، بخت سیه در چراغ من روغن
ز دیگری چه کنم شکوه بی سبب، که بود
فغان من همه از دست خویش چون هاون
دلم چو لاله سیه می شود ز دلگیری
ازین چه سود که دارم به کنج باغ وطن
مزن به دامن تر طعنه ام که همچون ابر
به حال چشم ترم گریه می کند دامن
بسوزد از نفسم، گر برای من صیاد
قفس چو آتش مشعل نسازد از آهن
ز روزگار، معیشت گرفتن آسان نیست
چراغ لاله ام، از سنگ می کشم روغن
چنان گرفته جهان کار بر ضعیفان تنگ
که آب می خورد از اشک چشم خود سوزن
هجوم برق بر اطراف خویش می بیند
بود ز بیم به هم، چشم دانه در خرمن
خوش آن حریف که دایم ز پاکدامانی
کند کناره ز دنیا، چو آب از روغن
گره به رشته ی تجرید او نمی افتاد
چو رشته عیسی اگر می گذشت از سوزن
درین چمن ز گریبان برون میاور سر
اگر چو غنچه گریبان نباشدت دامن
چو آینه مگذر از نمد که ما صدبار
به هر لباس فرورفته ایم چون سوزن
به دیده ذره و خورشید باشدش یکسان
به روز تیره ی خود هرکه ساخت همچون من
به آن خدای که در جلوه گاه گفت و شنید
زبان ناطقه از وصف او بود الکن
به آن خدای که دایم ز سبحه ی پروین
بود به زمزمه ی حمد او سپهر کهن
به آن خدای که از شوق او چو اهل سلوک
به ذکر اره بود هر نهال خشک چمن
که پیش چرخ ز همت فرونیارم سر
که تاج زر نهد از آفتاب بر سر من
سلیم، چون نزنم کوس خسروی امروز؟
که همچو هند، دواتی بود قلمرو من
زهی ز شمع رخت پرتو حیا روشن
دری ز روی تو آیینه خانه را به چمن
سیاه خانه نشینان سرحد زلفت
ز ترکتازی مژگان نمی شوند ایمن
ترا ز کشتن من ننگ و من دمی صد بار
به یاد تیغ تو چون شمع می کشم گردن
ز صبح خورد به هم صحبتم، مگر خورشید
شب وصال مرا بود دیده ی دشمن؟
به حیرتم که چه می کردم از جفای غمت
پناه من نشدی گر خدایگان زمن
عزیز کرده ی پروردگار، یوسف خان
کزو چو دیده ی یعقوب شد جهان روشن
زهی ز عدل تو گسگر نمونه ای از مصر
زهی ز خلق تو گیلان نشانه ای ز ختن
ترا حکومت گسگر ز حکمت شاه است
برای آن که بود بیشه شیر را مسکن
رسیده عدل ترا کار تربیت جایی
که برق دانه دهد همچو خوشه در خرمن
ز بیم شحنه ی عدلت به ملک، نتواند
که آفتاب درآید به خانه از روزن
به جای دود دمد شاخ سنبل از آتش
نسیم خلق تو بر شعله گر زند دامن
به صفحه ای که نگارند نام خصم ترا
صریر خامه به فوتش برآورد شیون
ز بس ز تیر تو پیکان دروست، برتن خصم
نشان ز خانه ی زنبور می دهد جوشن
مخالف تو ز بس خورد سیلی از ایام
چو دف ز پرده ی گوشش بلند شد شیون
ذخیره ی همه عمرش تلف شد از جودت
چه خون که نیست ز دست تو در دل معدن
به روز معرکه، غربال خاک بیزی شد
زره ز گرز گران تو بر تن دشمن
چو موج آب به تیغ تو نسبتی دارد
به بر کنند چو ماهی، شناوران جوشن
حسود جاه تو گر خنده ای کند چه عجب
که همچو شمع سحر، خانه می کند روشن
سر بریده برآرد به جای میوه نهال
ز جوی تیغ تو آبی اگر خورد گلشن
به جای بیضه گذارد در آشیان گوهر
خورد ز خرمن جود تو مرغ اگر ارزن
کسی که زخمی تیغ تو شد، جهان چون صبح
ندوخت چاک دلش را مگر به تار کفن
ز کاردانی خود ایمنی ز آفت خصم
چو تیغ، جوهر تو بس بود ترا جوشن
ز بس که رشک تو خنجرشکسته در دل خصم
نمی دمد ز سر خاک او بجز سوسن
ز پاسبانی حفظ تو شکر چون نکند؟
شبان گله که نانش فتاده در روغن
سلیم وقت دعا شد، بس این ثناخوانی
برآر دست به درگاه ایزد ذوالمن
همیشه تا که ز آبادی و خرابی دهر
بود در انجمن اهل روزگار سخن
بنای عمر تو آباد باد و گرید زار
به حال خانه خرابی دشمنت روزن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن، شعری غمگین و تأملبرانگیز است که شاعر در آن به احساسات عمیق خود نسبت به زندگی، ناکامیها و غمهای درونیش میپردازد. او از وضعیت دلbroken و دلتنگیهایی که در دنیای سخت تجربه میکند سخن میگوید. شاعر به نوعی زیبایی و عشق نیز اشاره کرده، اما آنها را در سایه ناکامیها و مشکلات قرار میدهد. ابراز احساساتی نظیر اندوه، حسرت و یأس در کلام او مشهود است. او همچنین به بیتوجهی و تلخی روزگار اشاره میکند و از تجربیات تلخ خود مینویسد که باعث شده احساس کند در دام افسردگی و غم محبوس شده است. در کل، این شعر بازتابی از تجربیات انسانی عمیق و پیچیده در مواجهه با ناامیدیها، عشق و خسارت است.
هوش مصنوعی: من در این گلزار به خاطر بخت بدی که دارم، مانند لالهای بیحرکت در جا نشستهام و اجازه نمیدهم که تکان بخورم. بخت من به خواب رفته و از من دور است.
هوش مصنوعی: محبت و عشق من به قدری عمیق و زخمیده است که هیچ دارویی نمیتواند آن را درمان کند و دردهای من به قدری زیاد است که هیچ کمکی نمیتواند به من برسد.
هوش مصنوعی: به خاطر ناراحتیها و غصههایی که در این باغ دارم، حال و روزم به قدری بغضآلود است که مانند غنچهای که هنوز نمیداند دامنش چه حالتی دارد، سر در گم هستم.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم لحظهای شاد و خوشحال باشم، در حالی که لحظهای از ناپایداریهای زندگی و وضعیت خود احساس امنیت نمیکنم؟
هوش مصنوعی: وقتی صبح از دامن کوهها طلوع میکند، به نظر میرسد که دیو سفیدی از جایی پنهان به سمت من میآید.
هوش مصنوعی: وقتی نور آفتاب بر من تابید، احساس میکنم که از کینه شعلهای مثل اژدهایی خشمگین بر من شعلهور شده است.
هوش مصنوعی: من از ستارهها و دل شبهای تیره احتیاط میکنم، زیرا در این فضا یک مار سیاه وجود دارد که برای زایمان آماده است.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم به زندگی و دنیای اطرافم نگاه کنم، وقتی که مثل دانه گندم در گردونهای گرفتار شدهام که تبدیل به گاوی در انبار محصول شده است؟
هوش مصنوعی: دل من از شدت اندوه مانند زغالی سیاه شده است؛ زیرا زمانی که روزنهای برای امید نمانده باشد، خانهای تاریک و دلگیر خواهد شد.
هوش مصنوعی: به خاطر غم و اندوهی که بر دلم سنگینی میکند، وقتی اشک میریزم، گویی غباری از غم را از چشمانم به سمت دنیا میپاشم، مانند پرویز.
هوش مصنوعی: در این سرزمین سرسبز، روزهای تاریک من به خاطر این است که مانند لاله، شانس بدی دارم و در چراغ من روغن ندارد.
هوش مصنوعی: من از دیگران چه شکایتی کنم، وقتی که تمام درد و فریاد من ناشی از خودم است، مانند هاونی که صدایش از ضربههای خود میآید.
هوش مصنوعی: دل من مانند لالهای سیاه میشود از غم و اندوه. از این ناراحتی چه فایده دارد که من در گوشهای از باغ وطنم هستم؟
هوش مصنوعی: به من طعنه نزن که همچون ابر، دامنم از اشک چکان میشود.
هوش مصنوعی: اگر نفسم بسوزد، برای من صیاد قفس، مانند آتش مشعل از آهن نخواهد ساخت.
هوش مصنوعی: در زندگی، به راحتی نمیتوان از زمانه بهرهبرداری کرد. من برای روشن نگهداشتن چراغ زندگیام، از سنگها روغن میگیرم.
هوش مصنوعی: جهان به حدی بر افرادی که ضعیف هستند سخت گرفته که آنها برای نوشیدن آب باید از اشک چشم خود استفاده کنند.
هوش مصنوعی: برق دور و بر خود را میبیند و از ترس به هم میریزد، مانند دانهای که در کلوش گندم نگاه میکند.
هوش مصنوعی: خوش به حال کسی که همیشه از پاکدامنی فاصلهای با دنیا بگیرد، مانند جدایی آب از روغن.
هوش مصنوعی: اگر رشتهی تجرید او گره نمیخورد، همانند رشتهای که عیسی (ع) از سوزن میگذشت، هیچ مانعی در برابر او وجود نداشت.
هوش مصنوعی: در این باغ، سر خود را از گریبان بیرون نیاور، زیرا اگر مانند غنچه دامن نداشته باشی، چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: همچون آینه از نمد عبور نکن، چرا که ما بارها در لباسهای گوناگون فرو رفتهایم مانند سوزنی که در پارچه گم شده است.
هوش مصنوعی: هر کس مانند من باشد، برایش تفاوتی ندارد که در روز تیره زندگیاش، ذره و خورشید یکسان به نظر برسند.
هوش مصنوعی: به آن خدایی که در جایی که سخن گفتن و شنیدن وجود دارد، زبان گویا توانایی بیان وصف او را ندارد.
هوش مصنوعی: به خدایی که همیشه از زیباییهای ستاره پروین یاد میکند و با ستایش و نعمتهایش، آسمان قدیمی را به تسبیح میخواند.
هوش مصنوعی: به خدایی که به خاطر عشق او، اهل سلوک و معنویت در یاد و ذکر او هستند، هر درخت خشک در باغ چمن هم زنده و شاداب میشود.
هوش مصنوعی: من سرم را در برابر چرخ گردون پایین نمیآورم و تسلیم نمیشوم، چون میدانم که روزی تاج زرینی از نور خورشید بر سرم خواهد نشست.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم امروز از قدرت و سلطنت خود صحبت کنم، در حالی که قلمرو من مانند دواتی است که در دست هند است؟
هوش مصنوعی: ای کاش که نور حیا از چهرهات مانند شعلهی شمع روشن باشد، و با زیباییات، آینهی خانه را به باغ و چمن بیافرینی.
هوش مصنوعی: آنهایی که در سیاهی و ناراحتی به سر میبرند، به خاطر تندچینی و جاذبهی مژگان تو، نمیتوانند از عذاب و درد دوری بگزینند و در امان باشند.
هوش مصنوعی: تو از کشتن من شرمساری، ولی من بارها در یاد تیغ تو مانند شمع جانم را به خطر میاندازم.
هوش مصنوعی: از صبح آغاز به صحبت کردم، آیا خورشید شب وصال من، چشم دشمن را روشن کرده بود؟
هوش مصنوعی: در شگفتم که چگونه از خیانت و درد ناشی از افسردگیات رنج میبرم، در حالی که تو هرگز به من پناه نیاوردی، ای کسی که در نظر من محترم و بزرگ هستی.
هوش مصنوعی: یوسف خان عزیز پروردگار است، که مانند چشم یعقوب باعث روشنی و درخشش جهان گردیده است.
هوش مصنوعی: چه زیباست عدل تو که بیصفا و بینظیر است، و چه خوب است خلق تو که به زیبایی سرزمینهای مختلف مثل گیلان و ختن یادآور میشود.
هوش مصنوعی: حکومت تو به خاطر حکمت و تدبیر پادشاه است، زیرا در جایی که شیر زندگی میکند، باید جایی امن برای او وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: عدل تو به جایی رسیده که شایستگی پرورش و حمایت از دیگران را دارد، همانطور که خوشههای گندم در مزرعه از دانهها تغذیه میکنند و رشد میکنند.
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از حاکم عدل، خورشید نمیتواند از پنجره به خانه بیاید.
هوش مصنوعی: به جای اینکه بخار و دود از آتش بلند شود، نسیم ناشی از وجود تو، بر روی شعلهها با دامنش بازی میکند.
هوش مصنوعی: در تصویر یا نوشتهای که دشمن نام تو را ذکر کرده است، صدای قلم با نوشتن آن به زودی به زاری و شکایت میپردازد.
هوش مصنوعی: به خاطر شدت و دقت تیرهای تو، بر تن دشمن نشانی مانند زهر زنبور باقی میماند که گویی زرهای از آنجا به تن کرده است.
هوش مصنوعی: مخالفان تو به دلیل سختیهایی که در زندگی تجربه کردهاند، به شدت در حال ناله و فریاد هستند، مانند صدای بلندی که از پشت پرده به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: تمام عمرش را صرف بخشش و generosity کرده است و حالا متوجه میشود که هیچ چیزی از آن تلاشهایش به او بازنگشته و حتی نمیتواند چیزی از دل معادن را که انتظارش را داشت، به دست آورد.
هوش مصنوعی: در روز نبرد، زره دشمن به خاطر ضربات سنگین تو مانند خاکی که در غربال ریخته شده، پراکنده و بیفایده شد.
هوش مصنوعی: مانند اینکه موج آب به تیغ تو پیوند دارد، شناوران در آب مانند ماهیها با زیبایی و نرمی حرکت میکنند.
هوش مصنوعی: اگر حسود بخواهد به تو حسادت کند و بر تو بخندد، تعجبی ندارد که مانند شمعی در سپیده دم، سرزمینش را روشن میکند.
هوش مصنوعی: گلی که از آب جوی تو مینوشد، بهجای میوه، درختی با سر بریده رویش خواهد بود. یعنی اگرچه زیبایی و شکوه دارد، اما در واقع، چیزی جز تلخی و ویرانی به همراه ندارد.
هوش مصنوعی: به جای اینکه جوجهای بیضه بگذارد و در آشیان خود منتظر بماند، از انبار سخاوت تو بهره میبرد، حتی اگر غذایش فقط دانههای کوچک باشد.
هوش مصنوعی: کسی که از ضربهی تیغ تو آسیب دیده، دنیا به اندازهای دل او را نشکافته است که حتی روز جدیدی نتواند غم او را بپوشاند، مگر با پارچهی کفن.
هوش مصنوعی: از مهارت و دانایی خود در برابر خطرات دشمن محافظت کن، زیرا همچنان که تیغ میتواند آسیبزننده باشد، جوهر وجود تو برای نجاتت کافی است.
هوش مصنوعی: به خاطر حسادت تو، دشمن نتوانسته احساس خوشحالی و سرزندگی در دل خود داشته باشد و تنها چیزی که از او باقی مانده، چیزی جز گل سوسن نیست.
هوش مصنوعی: چگونه میتواند از نگهداری و مراقبت تو سپاسگزاری نکرد؟ مانند چوپانی که نانش در چربایی افتاده است.
هوش مصنوعی: زمان دعا فرارسیده است، پس این ستایش و ثنا را با تمام وجود به درگاه خداوند بزرگ تقدیم کن.
هوش مصنوعی: در هر زمانی که زندگی و مشکلات دنیا بر سر راه انسانها وجود دارد، در جمع مردم و در گفتوگوهایشان درباره این مسائل صحبت میشود.
هوش مصنوعی: امیدوارم عمر تو پر از نشاط و خوشبختی باشد، اما برای دشمن تو آرزو میکنم که در خرابی و ویرانی باشد و از حال خود گریه کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکن
بزن تیغ دلم را ، بتیغ غمزه مزن
چو جهد سلسله کردی ز بهر بستن من
روا بود ، بزنخ بر مرا تو چاه مکن
بس آنکه روز رخ تو سیاه کردم روز
[...]
خدای داند بهتر که چیست در دل من
ز بس جفای توای بیوفای عهدشکن
چو مهربانان در پیش من نهادی دل
نبرد و برد دلم جز به مهربانی ظن
همی ندانست این دل که دل سپردن تو
[...]
ز تاب عنبر با تاب بر سهیل یمن
هزار حلقه شکست آن نگار عهدشکن
چه حلقه ای ؟ که معلق نهاد دام بلا
چه عنبری ؟ که معنبر نمود اصل فتن
گهی ز نافۀ مشکست ماه را زنجیر
[...]
هوا همی بنکارد بحله روی چمن
صبا همی بطرازد بدر شاخ سمن
سمن شکفته فراز چمن چو روی صنم
بنفشه خفته بزیر سمن چو پشت شمن
زمین بخندد هر ساعتی چو چهره دوست
[...]
چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن
کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن
چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند
چو یادم آید از دوستان و اهل وطن
سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.