به راه عشق بود نسخه ی پریشانی
مرا ز نقش قدم تا به نقش پیشانی
چو آینه همه عمرم به یک نگاه گذشت
کسی مباد چو من در طلسم حیرانی
چو رهزنی که به دنبال کاروان افتد
فتاده در پی کردار من پشیمانی
ز فکرکار خودم یک نفس رهایی نیست
چو غنچه ام به گریبان خویش زندانی
تبسم که ندانم نمک فشان گردید
که داغ بر جگرم می کند نمکدانی
پی خرابی ما سیل گو مکش زحمت
که خانه زاد اسیران اوست ویرانی
ز شوق روی تو از آب چشم من گردون
به تنگ آمده با این فراخ دامانی
به یاد زلف سیاه تو، رفته رفته شود
درازتر شب من همچو موی زندانی
ز شوق سجده ی خاک در تو کاسته ام
نمانده همچو هلالم به غیر پیشانی
ز شوق دیدن رویت چو شمع می ترسم
که کار رشته ی عمرم کشد به مژگانی
کسی نبوده به رسوایی دلم در عشق
که جامه ای ست بر اندام شعله عریانی
ز آستین چه عجب کوتهی، که همچون گل
ندیده ام ز گریبان خود، گریبانی
چو ریخت خون مرا آسمان چه حاصل ازین
که از ستاره به خاکم کند گل افشانی
ذخیره ای که دلی جمع ازان کنم زکجاست
چو زلف در گرهم نیست جز پریشانی
بقا طلب مکن از حاصل جهان ای دل
که چون حنا به کف دست می شود فانی
صفات نفس تو ازان عقل می کند تکرار
که از حجاب ترا رو دهد پشیمانی
صدای گربه دهد در چمن ازان طاووس
که بید را کند آشفته زان نواخوانی
اگرچه دوری احباب بر تو دشوار است
بود به پیش فلک در کمال آسانی
مرا ز دل نگشاید کسی گره از مهر
که ناخنش نشود چون هلال نورانی
به جامه تکیه ندارم چو صورت دیبا
چو شعله گرم بود پشت من به عریانی
ز آسمان به سرم نیست منتی هرگز
چو صبح، کوکب من می دمد ز پیشانی
ز جستجو ننشینم به راه شوق ای چرخ
رهم ز کعبه ی مقصود اگر بگردانی
اشاره ی خم ابروی مهر، قبله نماست
برای سجده مرا سوی کعبه ی ثانی
حریم درگه خان، کز پی سجودش گشت
چو ماه نو همه تن آفتاب، پیشانی
سپهر مرتبه اسلام خان که بر عالم
چو آفتاب کند پنجه اش زرافشانی
مجال بار نیابد به درگهش خورشید
دهد به سایه ی دیوار خود چو دربانی
هزار نکته به یک حرف گرددش معلوم
سخن بیار و ببین پایه ی سخندانی
ز دولت و زفضلیت، نشسته پنداری
فراز تخت سکندر، حکیم یونانی
به دست لطف چو مشاطه ی جهان گردد
به چشم مور کشد سرمه ی سلیمانی
به عهد ابر گهر بار دست او دارد
رواج تاج مرصع، کلاه بارانی
هوای گلشن بزمش چنان خوش افتاده ست
که می کند به سر شمع، دود، ریحانی
به جرم فتنه گری در زمان عدلش حسن
بود همیشه به بند نقاب زندانی
به قصد آن که نهد دشمنش بر آن پهلو
به تیغ سبزه کند موج آب سوهانی
ز بس که دست حوادث شد از جهان کوتاه
ز عدل او که بر آفاق باد ارزانی،
سفینه را سوی ساحل به پشت خویش برد
نهنگ چون کشف، از ورطه های طوفانی
زهی فرشته خصالی که از سر تظعیم
قلم به راه ثنایت رود به پیشانی
به مجلس تو که برج شرف بود، خورشید
نهاده بر سر نوروز، تاج سلطانی
ز شوق بزم تو می دید سرگران خود را
کشید شیشه ی می خون ازان ز پیشانی
چنان به دور تو عالم به فکر معموری ست
که سیل کرده فراموش، رسم ویرانی
خیال بزم تو پروانه ای که با خود برد
چراغ بر سر خاکش کند گل افشانی
هوس به خوان عطای تو چون رسد، گردد
چو آسمان شکمی، چون ستاره دندانی
شود چو رشحه فشان ابر همت تو، نهد
حباب بر سر دریا کلاه بارانی
به روزگار تو امنیتی در آفاق است
که مرغ بیضه نهد در تنور بریانی
ز شوق آن که سوی درگهت کند پرواز
چو مرغ، بال ز ابرو گشاده پیشانی
ز بیم آن که برآرد کفت ز دریا، گرد
صدف چو نقش پی ناقه شد بیابانی
به کشوری که سپاهت گذشت، نیست عجب
اگر غبار کند همچو سیل ویرانی
چو آسمان نظرت نیست جز به صفحه ی مهر
جهان خراب شود گر ورق بگردانی
چها که با دل دشمن نکرد پیکانت
کسی ندیده ز یک قطره آب طوفانی
کسی که بزم ترا دیده است، می داند
که بلبل از چه کند در چمن نواخوانی
نشانه ای به جهان مانده از شب معراج
به زیر ران تو شبدیز ماه پیشانی
تکاوری که نماید به زیر زین طلا
نمونه ی شب عید و هلال نورانی
به سان ابر، ولی ابر موسم نوروز
به رنگ سرمه، ولی سرمه ی سلیمانی
چو او به جلوه درآید ز جای خود چو غبار
زمین گریزد از شرم تنگ میدانی
به وقت حمله بود خصم را بلای سیاه
به گاه جلوه گری، دوست را تن آسانی
ز تازیانه اگر سایه افتدش به سرین
گل کفل شود او را نشان پیشانی
بود به دعوی تندی چو گوی در میدان
بتاز توسن خود گو سپهر چوگانی
بساط عقل گرانمایه را کند پامال
به جلوه های فریبنده همچو حیرانی
به وقت جلوه گری، شوخ همچو اهل عراق
به گاه شیهه، خوش آهنگ چون خراسانی
چو حور کآینه با زلف خویش پاک کند
برد غبار ز دل ها به کاکل افشانی
چو اهل هند سیاه است و اصل او ز عرب
کسی ندیده چنین شهری بیابانی
چو هندو، این حبشی را به عکس آید کار
که داغ سوخته بر ران به جای پیشانی
ز دولت تو بود زر خریده هندویی
که زیورش شده از جل، لباس سلطانی
همیشه تا که گران قیمت است توسن عمر
چو عمر باد ترا این تکاور ارزانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حالات و احساسات عاشقانه میپردازد و شاعر در آن از عشق و پریشانیهای ناشی از آن سخن میگوید. او به تأمل در زندگی و دردهایش میپردازد و نشان میدهد که عشقش او را در حجاب و حیرت گرفتار کرده است. شاعر تصاویری از زیبایی و اشتیاق را به تصویر میکشد و به طور خاص به چهره و زلف محبوبش اشاره میکند. همچنین، درد و رنج ناشی از دوری و جدایی را حس میکند و بر احساس بیپناهی و ناتوانیاش تأکید دارد. در نهایت، با نگاهی به سرنوشت و تقدیر، از فانی بودن دنیای مادی سخن میگوید و بر لزوم دوری از دلبستگی به دنیا تأکید میکند.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق، زندگی من تحت تأثیر و نشانههای گامهایی است که برداشتهام، از نشانههای قدمهایم تا اثراتی که بر پیشانیام گذاشته شده است.
هوش مصنوعی: تمام عمر من مانند یک نگاه در آینه گذشت. امیدوارم هیچکسی مانند من در این حالت گیجی و سردرگمی نباشد.
هوش مصنوعی: مثل دزدی که به دنبال کاروانی میافتد، حالا به خاطر رفتارهای گذشتهاش پشیمان شده است.
هوش مصنوعی: در اینجا، گوینده از احساس محبوس بودن در افکار خود سخن میگوید. او مانند غنچهای است که در بند لباس خود گرفتار شده و نمیتواند آزادانه بیندیشد. این وضعیت باعث میشود که لحظهای از افکارش رها نشود و دچار نوعی احساس محدودیت و اضطراب باشد.
هوش مصنوعی: لبخند تو، نمیدانم چرا همچون نمکی که به زخمم میزند، بر دلم آتش میافکند.
هوش مصنوعی: در برابر خرابی و آسیبهای ما، از ایجاد مزاحمت و گرفتن زحمت خودداری کن، زیرا خانهای که از آن صحبت میکنیم، به زندانیان و آسیبدیدگان تعلق دارد و به خاطر آن ویران شده است.
هوش مصنوعی: از شدت شوق دیدن تو، اشکهای من آنقدر ریخته که آسمان از این همه رنجیده شده است، با اینکه خود دنیایی وسیع دارد.
هوش مصنوعی: به یاد موهای سیاه تو، شب من هر لحظه بیشتر و بیشتر طولانی میشود، همانطور که موهای یک زندانی میتوانند دراز شوند.
هوش مصنوعی: از شوق و محبت به تو، مقام و جایگاه خود را به زمین سپردهام و مانند هلال ماه، دیگر چیزی از من نمانده است جز پیشانیام که بر خاک تو سجده میکند.
هوش مصنوعی: از شدت شوق دیدن چهرهات مثل شمع در حال ذوب شدنم و میترسم که این احساس شدید و زودگذر عمرم را به پایان برساند.
هوش مصنوعی: در عشق، کسی نبوده که برای بیان عواطف و درد دل من، به اندازهی یک لباس برای شعلهی آتش، مناسب و گویا باشد. این بیان نشاندهندهی احساسی عمیق و در عین حال، موقعیتی آسیبپذیر است.
هوش مصنوعی: چقدر عجیب است که از آستین خود چیزی نمیریزد، در حالی که مانند گل، زیبایی را از گریبان خود نشان نمیدهد.
هوش مصنوعی: وقتی آسمان خونم را بر زمین میریزد، چه فایدهای دارد که ستارهها بر من گل بپاشند؟
هوش مصنوعی: به چه چیزی میتوانم دل خوش کنم و از آن بهره ببرم، زمانی که مثل زلفهای پریشان، زندگیام پر از آشفتگی و بینظمی است؟
هوش مصنوعی: از دنیا و مکاتش توقع بقا نداشته باش، زیرا مانند حنایی که روی دست میماند، زود از بین میرود.
هوش مصنوعی: ویژگیهای وجود تو از عقل این طور بیان میشود که وقتی حجابها کنار بروند، احساس پشیمانی به وجود میآید.
هوش مصنوعی: در چمن صدای گربهای شنیده میشود، و این صدا باعث میشود که طاووس، به خاطر نواختن و آوازش، بید را به هم بریزد و آشفته کند.
هوش مصنوعی: با اینکه دوری از دوستان برای تو سخت است، اما در برابر آسمان، این فاصله به سادگی قابل تحمل است.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند محبت مرا از دل بگشاید، مگر آنکه دستانش به زیبایی و نورانی بودن هلال ماه باشد.
هوش مصنوعی: من به لباس و ظاهر خود وابسته نیستم، مانند پارچهای زیبا که تنها جنبه ظاهری دارد. گرما و عمق وجود من به اندازهای است که حتی در عریان بودن، احساس امنیت و گرما دارم.
هوش مصنوعی: من هرگز از آسمان انتظار کمک ندارم، زیرا همانطور که صبح میآید، روشنیام از پیشانیام زاده میشود.
هوش مصنوعی: من هرگز از جستجوی مسیر عشق دست نخواهم کشید، ای آسمان، حتی اگر مرا از کعبهی هدفم دور کنی.
هوش مصنوعی: خم ابروی محبوبم مانند نشانهای است که مرا به سمت کعبه دیگری هدایت میکند تا سجده کنم.
هوش مصنوعی: محل مقدس خان، جایی که برای عبادت به سوی آن میروند، مانند ماه نو درخشان است و همه وجودش مانند آفتاب، با افتادگی و احترام در برابر او به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: اسلام خان در مرتبهای بلند قرار دارد که مانند آفتاب بر جهان میدرخشد و تأثیر شگرفی دارد.
هوش مصنوعی: خورشید که در آسمان میدرخشد، نمیتواند به راحتی به حیاط او وارد شود، اما سایهاش را به دیوار خانهاش میدهد، مثل دربانی که در ورودی ایستاده است.
هوش مصنوعی: هزار نکته در یک جمله جمع میشود؛ پس بیا و صحبت کن تا ببینیم چقدر در گفتار خود ماهر هستی.
هوش مصنوعی: با توجه به نعمتها و فضایل، گویی بر تخت سکندر، حکیم یونانی، نشستهای.
هوش مصنوعی: هنگامی که لطف و رحمت خداوند شامل حال انسان شود، زیبایی و شکوه دنیا را مانند دستهای یک آرایشگر میداند و در این حالت، زیبایی و جذابیت را به چشم های او میبخشد.
هوش مصنوعی: در دوران بارش و رحمت الهی، برکت و زیبایی به تاجهای زیبا افزوده میشود و همچون کلاهی که در زیر باران قرار گرفته، نشاندهنده شکوه و طراوت است.
هوش مصنوعی: هوا و فضای گلشن به قدری دلانگیز و خوشبو شده است که بر اثر آن، بوی خوش ریحان و دود شمع به تماشاگران این بزم میرسد.
هوش مصنوعی: به خاطر ایجاد فتنه در دوران عدالت او، حسن همیشه در بند نقاب و زندان قرار داشت.
هوش مصنوعی: این شعر به تصویر کشیدن تلاش و استقامت یک فرد در برابر دشمن خود است. او میخواهد با استفاده از طبیعت و عناصر مختلف، بر دشواریها غلبه کند. در واقع، مقصود این است که با تلاش و کوشش، حتی در مقابل سختیها، میتوان به پیروزی رسید.
هوش مصنوعی: به خاطر فرارسیدن اتفاقات و مشکلات، از نعمتهای این دنیا کاسته شده است. عدالت او باعث شده که بر سراسر دنیا رحمت و نعمت فراوان ببارد.
هوش مصنوعی: نهنگ کشتی را به سمت ساحل هل میدهد و آن را از دریاهای طوفانی نجات میدهد.
هوش مصنوعی: بسیار خوشا به حال آن فرشتهای که با خضوع و ارادت، قلم را به سوی ستودن تو میبرد و بر پیشانیاش مینویسد.
هوش مصنوعی: به مراسم تو که در جایگاه والایی قرار دارد، خورشید در جشن نوروز بر بالای سر تو، تاج سلطنتی گذاشته است.
هوش مصنوعی: از محبت و شوق به جمع تو، حالت مستی و تحریک در درونش را احساس میکند و به همین دلیل شیشهی می را به طرف پیشانیاش میکشد.
هوش مصنوعی: به قدری که دنیا برای تو زحمت میکشد و به فکر توست، یاد و خاطرهی ویرانیها به فراموشی سپرده شده است.
هوش مصنوعی: تصور جشن و شادی تو مانند پروانهای است که چراغی را با خود میبرد و بر روی خاک خود گل میپاشد.
هوش مصنوعی: وقتی که اشتیاق به پذیرایی و بخشش تو به دل برسد، حال و هوای آن مانند آسمانی میشود که شکمش پر از ستارههاست.
هوش مصنوعی: وقتی که تلاش و کوشش تو مانند قطراتی که از ابر میبارد، پخش شود، همچون کفهای روی آب دریا، موجی از خوشی و لذت را به ارمغان میآورد.
هوش مصنوعی: در زمانه تو، امنیتی در دنیا وجود دارد که حتی مرغی میتواند تخم خود را در داغ ترین مکانها بگذارد و نگران نباشد.
هوش مصنوعی: از عشق به آنکه به سوی درگاه تو پرواز کند همچون پرنده، بال خود را با ابروهای گشاده بر فراز پیشانی میگشاید.
هوش مصنوعی: از ترس این که ممکن است او از دریا به پا خیزد، گرد صدف مثل نقش بر بدن شتر، بیابانی شده است.
هوش مصنوعی: اگر سپاه تو از کشوری بگذرد، تعجبی ندارد اگر آنجا مانند سیل، ویرانی و نابودی به بار آورد.
هوش مصنوعی: اگر به آسمان نگاه نکنی و تنها به صفحه خورشید توجه داشته باشی، دنیا به هم خواهد ریخت وقتی که ورق را برگردانی.
هوش مصنوعی: هیچ کس ندیده است که یک قطره آب چطور میتواند طوفانی به پا کند، اما دل دشمن با تو چه کارها که نکرده است.
هوش مصنوعی: کسی که زیبایی و جذابیت تو را دیده باشد، میفهمد که بلبل در باغ چه نغمهای سر میدهد و چه احساسی دارد.
هوش مصنوعی: نشانهای از شب معراج به یادگار مانده که به زیر ران تو شبدیز ماه پیشانی، درخشندگی و زیباییات را توصیف میکند.
هوش مصنوعی: یک سرباز شجاع که به زیر زین طلا ایستاده، مانند زیبایی شب عید و ماه روشن است.
هوش مصنوعی: شبیه ابر است، اما ابرهایی که در فصل بهار به رنگ سیاه هستند. این رنگ سیاه هم مانند سرمهای است که به چشمهای بزرگزادگان میزنند.
هوش مصنوعی: وقتی او با زیباییاش ظاهر میشود، مانند غباری که از زمین بلند میشود، به خاطر شرم و حیا از فضای تنگی دور میشود.
هوش مصنوعی: در زمان حمله، دشمن با مشکلات و سختیهای زیادی مواجه است، در حالی که دوست در این موقعیت به آرامی و به راحتی عمل میکند.
هوش مصنوعی: اگر چوبی بر او بیفتد، نشانهای از آن بر پیشانیش باقی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: در اینجا به قدرت و شدت فردی اشاره شده که مانند گوی بازیگران در میدان، با شجاعت و قدرت به پیش میرود. او همانطور که اسب چابک در میدان مسابقه به جلو میتازد، با اراده و اعتماد به نفس به سوی موفقیت حرکت میکند. در این مسیر، او بر افرازگی و شجاعت خود تأکید میکند و میخواهد برتر از دیگران باشد.
هوش مصنوعی: عقل و تفکر ارزشمند در برابر جلوههای فریبنده و جذاب، نابود و نادیده گرفته میشود و انسان در حیرت و سردرگمی به سر میبرد.
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی و جذابیت نمایان میشود، شوخ و شنگول مانند مردم عراق است و در حالت شیهه و نعره مانند خراسانیها، خوشصدا و خوشآهنگ است.
هوش مصنوعی: چون پری، به زیبایی و ظرافت، با موهایش غبار از دلها را میزداید و با زیبایی خود دلها را جلا میدهد.
هوش مصنوعی: اهل هندوستان رنگی تیره دارند و ریشهشان از عرب است. هیچکس در این بیابان، شهری به این شکل و ویژگیها را ندیده است.
هوش مصنوعی: وقتی هندو کارهای این حبشی را به اندازهای عجیب و غریب میبیند که به جای پیشانی، زخم سوختگی را بر ران او میبیند.
هوش مصنوعی: از نعمت و ثروت تو، هندوئی که زر را خریداری کرده است، اکنون با لباس سلطنتی و زینتهایی با شکوه، خود را آرایش کرده است.
هوش مصنوعی: تا زمانی که ارزش عمر تو مانند یک اسب گرانقیمت است، عمر به سرعت و با انرژی میگذرد و این نیرومندی برای تو ارزنده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب
چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟
برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم؟
که: حیف باشد روح القدس به سگبانی
به حسن صوت چو بلبل مقید نظمم
[...]
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب
چه آب جویم از جوی خشک یونانی
برای پرورش جسم و جان چه رنجه کنم
که حیف باشد روح القدس بسگبانی
بحسن صوت چو بلبل مقید نظمم
[...]
مخوان فسانهٔ افراسیابِ تورانی
مگوی قصهٔ اسفندیارِ ایرانی
سخن ز خسرو و سلطانِ هفت کشور گوی
که خَتْم گشت بدو خسروی و سلطانی
معزِّ دینِ خدای و خدایگانِ جهان
[...]
در آمد از غم تو ، ای بخوبی ارزانی
بکار من چو سر زلف تو پریشانی
کنم بطبع فدای تو دیده و دل و جان
که تو عزیزتر از دیده و دل و جانی
بنفشه زلفی و گل خدی و چه می گویم؟
[...]
به هرزه بر سر دنیا مشو به نادانی
که چون توئی بچنین کار نیست ارزانی
چو عمر ضایع کردی بر آن پشیمان باش
اگرچه سود ندارد کنون پشیمانی
غم جهانی بر جان خویشتن چه نهی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.