لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
سحاب اصفهانی

ز جور یار و گردون دل غمین است

که نه آن مهربان با من نه این است

به هر دستی ز بیدادت گریبان

به هر چشمی ز جورت آستین است

ز مستی آنچه معلومم شد این بود

که گر عیشی به عالم هست این است

ز زخم دل توان دانست کان را

بت ابرو کمانی در کمین است

لبش را از جواب تلخ افسوس

که زهر قاتل اندر انگبین است

حریق شعله ی آه من افلاک

غریق موجه ی اشکم زمین است

زلعل یار گوهر باری آموخت

(سحاب) از خرمن او خوشه چین است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
میبدی

چه چاره مر مرا بختم چنین است

ندانم چرخ را با من چه کین است؟

حکیم نزاری

بتی لاغر میان فربه سرین است

که از سودای او خلقی حزین است

چه گویم از میان او؟ که وصفش

برو ز اندیشه‌ی باریک‌بین است

قبای حسن شد بر قد او ختم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه