جز دام توام شکر که جای دگری نیست
ور هست مرا جای دگر بال و پری نیست
می نوش چه اندیشه ات از رنج خمار است
آن عیش کدام است که بی دردسری نیست
ضدند نکویی و وفا ورنه که دیده است
هرگز پدری را که بفکر پسری نیست
دانم اگر این است مرا قوت پرواز
وقتی که بگلشن رسم از گل خبری نیست
از لعل شکر بار مرا هیچ نصیبی
غیر از لب خشکی و جز از چشم تری نیست
دانی که زهم عشق و هوس کی بشناسی
روزی که در آن کوی بجز من دگری نیست
بگذار قدم همچو (سحاب) ای دل گمراه
پا در ره عزلت که در آن ره خطری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق و بیپناهی عاشقانه است. شاعر به دام عشق اشاره دارد و میگوید که هیچ جای دیگری برای او وجود ندارد. او به رنج و درد عشق اشاره میکند و میپرسد که آیا عیش و خوشی واقعی بدون زحمت ممکن است. در عین حال، او از وفا و دوستی صحبت کرده و میگوید که دیگران هم نمیتوانند پدری را بیابند که نسبت به فرزندش بیخیال باشد. به مفهوم نبودن خبری از گلشن و عشق دیگران نیز اشاره شده و در نهایت، شاعر توصیه میکند که باید در مسیر عزلت قرار گیرد تا از خطرهای عشق دور بماند. به طور کلی، شعر به دغدغههای عشق و تنهایی میپردازد.
هوش مصنوعی: جز در دام تو، هیچ شکر و نعمتی برایم نیست و اگر هم جایی باشد، در آنجا نه بالی دارم و نه پر.
هوش مصنوعی: بیا می بنوش زیرا که فکر کردن به رنج و ناراحتی بیفایده است. لذتی که در آن هیچ گونه زحمت و دردسری وجود ندارد، اصلا وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اگر خوب و باوفا نباشی، انسانهای باصداقت را نخواهی دید. آیا تا به حال پدری را دیدهای که به فکر فرزندش نباشد؟
هوش مصنوعی: میدانم که قدرت پروازم به اندازهای است که وقتی به باغ گل میرسم، دیگر از گلها خبری نیست.
هوش مصنوعی: از دل شیرین لعل، هیچ سودی برای من نیست، جز لب خشک و چشمی پر از اشک.
هوش مصنوعی: آیا میدانی که عشق و خواستهها چه هستند؟ وقتی به یاد بیاوری که در آن حوالی فقط من هستم و کسی دیگر در کنارم نیست.
هوش مصنوعی: ای دل گمراه، بگذار که قدمهایت مانند ابرها باشد و به سوی تنهایی بروی، چرا که در این مسیر خطری وجود ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست
چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست
ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست
نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست
بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر
[...]
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
[...]
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
[...]
از سوز دل مات همانا خبری نیست
کاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار ولیکن
دلسوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
[...]
ای خرده شناسان که بانواع فضایل
ارباب شرف را چو شما راهبری نیست
حیف است که با این هنر و فضل شما را
از حال دل مردم دانا خبری نیست
سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.