گنجور

 
سحاب اصفهانی

هر ساعت الفتی است تو را با جماعتی

آخر از آن جماعتم انگار ساعتی

دادم بهای بوسه ی او نقد جان و نیست

ما را جز این به چیز دگر استطاعتی

بهر ثمن به غیر کلافی چه آورد

بیچاره پیره زن که ندارد بضاعتی

از من خوشم که هیچ نپرسند روز حشر

دیوانه را چه معصیتی و چه طاعتی

زاهد چو ما به قول تو گوش نمی کنیم

از ما تو هم مکن به قیامت شفاعتی

ما را ز فقر نیز نباشد مذلتی

گر خواجه را بود ز امانت مناعتی

بهر دو نان چه منت دونان کشی (سحاب)

چون میتوان به قرص جوینی قناعتی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن یمین

ترک شراب کردم از آنرو که دیدمش

کز وی نماند در دل اصحاب طاعتی

یک کار نیک ازو ندهد هیچکس نشان

الا بهم کشیدن احباب ساعتی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه