سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۶

هر ساعت الفتی است تو را با جماعتی

آخر از آن جماعتم انگار ساعتی

دادم بهای بوسه ی او نقد جان و نیست

ما را جز این به چیز دگر استطاعتی

۳

بهر ثمن به غیر کلافی چه آورد

بیچاره پیره زن که ندارد بضاعتی

از من خوشم که هیچ نپرسند روز حشر

دیوانه را چه معصیتی و چه طاعتی

زاهد چو ما به قول تو گوش نمی کنیم

از ما تو هم مکن به قیامت شفاعتی

۶

ما را ز فقر نیز نباشد مذلتی

گر خواجه را بود ز امانت مناعتی

بهر دو نان چه منت دونان کشی (سحاب)

چون میتوان به قرص جوینی قناعتی