آمد ز درو داد به کف جام شرابم
هم آب بر آتش زد و هم آتش از آبم
از آتش سودای گلی دل زندم جوش
این است که دایم چکد از دیده گلابم
با مدعی آمد به سرم آه که دارد
ماری به سر این گنج که بینی به خرابم
تا کس نبرد آرزوی روی تو در خاک
نگذاشته از خاک اثری چشم پر آبم
شادم که فزون روز حساب از کرمت نیست
هر چند که باشد گنه افزون زحسابم
هرگز به سری سایه ای از من نفتاده است
خوش کرده به این خاطر خود را که (سحابم)
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید. او با گیلاس شراب به سراغ معشوق آمده و از حالت دلزده و شوریدهاش مینالد. شاعر احساس میکند که آتش عشقش مانند گلی در حال شعلهور است و اشکهایش مانند گلاب از چشمانش میچکد. او در میان معضلات و مشکلات عاشقانهاش، به امنیت و راحتی خود در سایه معشوق اشاره میکند و امیدوار است که در روز حساب، محبتهای معشوق بیش از گناهانش باشد. در نهایت، احساس آزادی و خوشیاش را در دلتنگیهای عاشقانهاش نشان میدهد.
هوش مصنوعی: از در وارد شد و در دستانم جام شراب را قرار داد. هم آب را بر آتش ریخت و هم آتش را از آب گرفت.
هوش مصنوعی: از عشق و آرزوی گلی، دل من در آتش میسوزد و نتیجه این سوزش این است که همیشه اشکهای من مانند گلاب از چشمانم میریزد.
هوش مصنوعی: من در حال گفتوگو با کسی هستم که ادعاهایی دارد، اما در واقع از آنجا که نمیداند، به من آسیب میزند. او همواره میبیند که چیزی قیمتی درون من وجود دارد، ولی به خاطر حسادت یا ناآگاهی، به ویرانی و نابودیام کمک میکند.
هوش مصنوعی: هیچکس آرزوی دیدن روی تو را به خاک نخواهد سپرد و من هم از خاک، نشانی از خود بر جای نخواهم گذاشت؛ زیرا چشمانم پر از اشک است.
هوش مصنوعی: من خوشحالم که در روز حسابرسی، به لطف تو، نیازی به نگرانی از غفلتهای زیادم نیست، هرچند که گناهانم بسیار بیشتر از شمارش من است.
هوش مصنوعی: هرگز سایهای از من به کسی نیفتاده است و من به همین دلیل خود را خوشحال کردهام، زیرا مانند ابر هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
افزود گرانباری غفلت ز شتابم
شد آبله پای طلب پرده خوابم
آن سوخته جانم که به هر سوی دواند
مانند سگ هرزه مرس موج سرابم
خونابه اشک است مرا باده گلرنگ
[...]
گه جلوه لاهوت دهد جام شرابم
گه عشوهٔ نا سوت فریبد بسرابم
گه نقل و کباب از کف جانانه ستانم
گه فرقت جانانه کند سینه کبابم
جز محنت دوریش عقابی نشناسم
[...]
بی حوصلگیکرد درین بزم کبابم
چون اشک نگون ساغر یک جرعه شرابم
پامال هوسهای جهانم چه توانکرد
مخمل نیام اما سر هر موست به خوابم
بنیاد من آب و گل تشخیص ندارد
[...]
چندان به سر کوی خرابات خرابم
کاسوده ز اندیشهٔ فردای حسابم
گر کار تو فضل است چه پر وا ز گناهم
ور شغل تو عدل است چه حاصل ز ثوابم
افسانه دوزخ همه باد است به گوشم
[...]
چشمان تو امروز نموده است خرابم
آن گونه که مدهوش به فردای حسابم
هجران و وصال تو بود خلد و جحیمم
اندیشه خود جرم و خیال تو صوابم
با عدل تو حسن عمل نیست امیدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.