کرده عشق تو چنان بیخبر و بی خویشم
که به غیر از تو دگر هیچ نمیاندیشم
گرم از نوش نوازی ورم از نیش زنی
هم بنوش تو ز جان مایل و هم بر نیشم
گر منامید عنایت ز تو دارم شاید
تو شه مملکت حسنی و من درویشم
مذهب عشق بنازم که به یکباره نمود
فارغ از هر روش و بی خبر از هر کیشم
کرد فارغ طلب وصل تو از هر کارم
ساخت بیگانه غم عشق تو از هر خویشم
در جنون من و مجنون بود ار فرق اینست
که در این راه دو صد مرحله از وی پیشم
لب آن شوخ شکرخند نباتی است صغیر
که نمک ریخته داغش بدرون ریشم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شدت مجذوب عشق معشوق خود است و میگوید که در عشق او چنان غرق شده که هیچ چیز دیگری جز او را در نظر ندارد. او از یک سو از محبت و نوازشهای معشوق لذت میبرد و از سوی دیگر، درد و زخمهای عشق را نیز متحمل میشود. شاعر خود را در مقام درویش و معشوق را در مقام شاه حسنه قرار میدهد و به اعتقادش، عشق باعث رهایی از قید و بندهای دنیوی میشود. در انتها، اشاره به جذابیت و زیبایی معشوق دارد که همچون گیاه شیرین و دلربا، بر جان او تاثیر گذاشته است.
هوش مصنوعی: عشق تو چنان مرا غرق کرده که بیخبر و بیهستم و جز تو به هیچ چیز دیگری فکر نمیکنم.
هوش مصنوعی: اگر از محبت تو گرم شوم یا از نیش تو آسیب ببینم، تو هم از سر زندگی و جانم بنوش و هم بر زخمهایم بزن.
هوش مصنوعی: اگر به بخشش و لطف تو امید دارم، شاید تو پادشاه زیباییها باشی و من یک درویش.
هوش مصنوعی: ایمان به عشق را ستایش میکنم که ناگهان و بدون هیچ روشی، خود را نشان میدهد و از همه عقاید و مکتبها بیخبر است.
هوش مصنوعی: او مرا از هر فعالیتی بینیاز کرده است و تنها غم عشق تو، من را از همه کسانی که به آنها وابسته بودم جدا کرده است.
هوش مصنوعی: من در عشق دیوانهام و مجنون نیز دیوانه است، اما تفاوت اینجاست که من در این مسیر دو صد مرحله از او جلوترم.
هوش مصنوعی: لب آن دختر خوشرو و شیرینزبان، مانند نباتی کوچک است که نمک داغ را به ریشهای من میریزد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دیدی ای دل که دگر باره چه آمد پیشم
چه کنم با که بگویم چه خیال اندیشم؟
کاش بر من نرسیدی ستم عشق رخت
که فرو مانده به حال دل تنگ خویشم
دلبرا نازده در مار سر زلف تو دست
[...]
ای امیدم به تو نومید مکن از خویشم
ناشکیبم ز تو بردار حجاب از پیشم
آرزومندی و بی صبری و مشتاقی و غم
کم نمی گردد و هر دم به تو مایل بیشم
روی شیرین نفسی بی مگسی نادیده
[...]
آن توانگر بمعالی که منش درویشم
کنه وصفش نه چنانست که می اندیشم
گل من مایه زخاک (سر) کویش دارد
بگهر محتشمم گرچه بزر درویشم
من چو در دل ننشاندم به جز او چیزی را
[...]
من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم
همت شاهوشان دارم اگر درویشم
دورم انداخت ز رویت به کمانِ ابرو
تُرک چشمت که بر آورد چو تیر از کیشم
عقرب زلف تو را چشمهٔ خورشید بلند
[...]
گر من از سرزنشِ مدَّعیان اندیشم
شیوهٔ مستی و رندی نَرَوَد از پیشم
زهدِ رندانِ نوآموخته راهی به دِهیست
من که بدنامِ جهانم چه صلاح اندیشم؟
شاهِ شوریدهسران خوان منِ بیسامان را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.