گنجور

 
صغیر اصفهانی

ای جسم تو بگرفته ز جان باج لطافت

جان را همه آسیبی و دل را همه آفت

جان را بود آن لطف که در جسم کند جای

تو جای بجان کرده ای از فرط لطافت

پرداختم از غیر تو دل بهر تو آری

رو بند کسان خانه به هنگام ضیافت

تا خود چه شود کار من و ساقی و مطرب

کاندل به لطافت برد و این بظرافت

گر همرهی خضر دهد دست توان کرد

یک چشم زدن طی دو صد ساله مسافت

چون گوی فکن در قدم پیر مغان سر

تا آنکه ز میدان ببری گوی شرافت

گردید صغیر از دل و جان بندهٔ شاهی

کز‌ امر حقش داد نبی‌ام ر خلافت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جمال‌الدین عبدالرزاق

المتنة لله که تأیید ظفر یافت

صدری که ازودولت و دین رونق و فریافت

المنة لله که چو فردوس شد امروز

آنشهر که از غیبت او شکل سقریافت

المنة لله که ازاین مقدم میمون

[...]

سعدی

ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت

گوی از همه خوبان بربودی به لطافت

ای صورت دیبای خطایی به نکویی

وی قطره باران بهاری به نظافت

هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتی

[...]

ناصر بخارایی

حسنت همه آشوب و جمالت همه آفت

شوخی به تو منسوب و جفا با تو اضافت

ای باد صبا را ز نسیم تو روانی

وی آب روان را ز خیال تو لطافت

گر پای رود در ره تو خوف عظیم‌ست

[...]

اهلی شیرازی

اهلی چه خوش آنعید که او سوی تو بشتافت

بس عید بیابی کم از آن لیک توان یافت

آشفتهٔ شیرازی

خون می‌خوری و نیستت از خلق مخافت

تا چند کنی شوخی؟ تا چند ظرافت؟

ای حسن و صباحت اثری از گل رویت

از چاه زنخدان تو خورد آب لطافت

بوی میش آورد سوی خانه خمار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه