گنجور

 
صفی علیشاه

امروز نیامد به من از دوست بریدی

ناورد از آن لعل دلاویز نویدی

هر روز پیامش سوی رندان سحر خیز

پس زودتر از قافله صبح رسیدی

ای پیک صباگو بوی از خاک نشینان

با همچو غزال از چه بیکبار کشیدی

گفتی که دم آخرم آئی توببالین

باز آی که دیگر ببقا نیست امیدی

تا بر ننشیند بضمیر تو غباری

پیشت نفس آهسته کشیدیم و تو دیدی

خون گشته دل از طره مشکین تو مانا

بین اشک من ار نافه نابسته شنیدی

پیش گل رؤیت بز دار لاف شکفتن

چون باد سحر گه دهن غنچه دریدی

بایست که از خون شهیدان کند امساک

آن شیخ که شوید دهن از ذکر نبیدی

شد کهنه صفی دلق ببازار خرابات

یک بار در آور زپی رهن جدیدی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی

تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی

چون جولهه حرص در این خانه ویران

از آب دهان دام مگس گیر تنیدی

از لذت و از مستی این دانه دنیا

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

درویش به جز بویِ طعامش نشنیدی

مرغ از پسِ نان خوردن او، ریزه نچیدی

خیالی بخارایی

ای اشک چو در راه طلب گرم دویدی

از خاک درِ دوست به مقصود رسیدی

دل جان نتوانست ز دستِ غم او برد

خوش وقت تو ای اشک که بر آب چکیدی

گفتم که ندیدم دهن تنگ تو را هیچ

[...]

سام میرزا صفوی

دوش ایدل دیوانه بدان مست رسیدی

او مست و تو دیوانه، چه گفتی؟ چه شنیدی؟

صائب تبریزی

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی

پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی

تبخال زد از آه جگرسوز لب صبح

وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی

صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه