امروز نیامد به من از دوست بریدی
ناورد از آن لعل دلاویز نویدی
هر روز پیامش سوی رندان سحر خیز
پس زودتر از قافله صبح رسیدی
ای پیک صباگو بوی از خاک نشینان
با همچو غزال از چه بیکبار کشیدی
گفتی که دم آخرم آئی توببالین
باز آی که دیگر ببقا نیست امیدی
تا بر ننشیند بضمیر تو غباری
پیشت نفس آهسته کشیدیم و تو دیدی
خون گشته دل از طره مشکین تو مانا
بین اشک من ار نافه نابسته شنیدی
پیش گل رؤیت بز دار لاف شکفتن
چون باد سحر گه دهن غنچه دریدی
بایست که از خون شهیدان کند امساک
آن شیخ که شوید دهن از ذکر نبیدی
شد کهنه صفی دلق ببازار خرابات
یک بار در آور زپی رهن جدیدی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از بیخبری و دوری معشوق سخن میگوید. او انتظار دارد که معشوق زودتر به سراغش بیاید و از او خبری بیاورد. شاعر به حال خود شکایت میکند که هر روز دیگران از معشوق خبر میآورند، اما خود او خبری نمیگیرد. به نظر میرسد که او به پایان عمر نزدیک شده و امیدی به بازگشت و دیدار مجدد معشوق ندارد. او با حسرت به اثرات دوری معشوق بر دل و جان خود اشاره میکند و از او میخواهد که همچون نسیم صبا، بویی از خاکنشینان به ارمغان بیاورد. در نهایت، شاعر به یاد شهیدان میافتد و به حال و روز خود و دلق کهنهاش در روزگار خراباتی اشاره میکند.
هوش مصنوعی: امروز خبری از دوست به من نرسید، تو هم از آن لعل زیبای خودت چیزی به من نگفتی.
هوش مصنوعی: هر روز، پیامش به سوی افرادی که صبح زود بیدار میشوند، ارسال میشود؛ پس تو باید زودتر از جمعیت صبحگاهی به مقصد برسی.
هوش مصنوعی: ای پیامآور صبح، چرا یکباره بوی خاکنشینان را با خود آوردی، همانگونه که غزالی را به سرعت به دام خود میکشی؟
هوش مصنوعی: تو گفتی که در لحظه پایانی به من میرسی، حالا با دل باز برگرد، چون دیگر امیدی به ماندن نیست.
هوش مصنوعی: ما آرام و بیسر و صدا نفس میکشیدیم تا اینکه غباری بر ضمیر تو ننشیند و تو این را دیدی.
هوش مصنوعی: دل من از موهای مشکی تو آکنده از احساسات شده است. اگر اشک من را مشاهده کردی، بدان که نشان از بیقراری من به خاطر توست.
هوش مصنوعی: در برابر زیبایی تو، مانند گل، خود را به بادهای صبحگاهی میزنم و نمیتوانم از خودم تعریف کنم، زیرا لبهای غنچه بستهام را باز کردهام.
هوش مصنوعی: بهتر است آن عالمان دینی که برای خودشان احترام قائل هستند، از فخر فروشی به خون شهیدان دست بردارند و در صحبتهای خود بیخود به ذکر نام و شخصیتهای بزرگ نپردازند.
هوش مصنوعی: کهنه و کهنهکار بودن لباسها در بازار خرابات است. یک بار دیگر، لباس جدیدی را به نمایش بگذار و از رهن و گرویدگی آزاد شو.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی
چون جولهه حرص در این خانه ویران
از آب دهان دام مگس گیر تنیدی
از لذت و از مستی این دانه دنیا
[...]
درویش به جز بویِ طعامش نشنیدی
مرغ از پسِ نان خوردن او، ریزه نچیدی
ای اشک چو در راه طلب گرم دویدی
از خاک درِ دوست به مقصود رسیدی
دل جان نتوانست ز دستِ غم او برد
خوش وقت تو ای اشک که بر آب چکیدی
گفتم که ندیدم دهن تنگ تو را هیچ
[...]
دوش ایدل دیوانه بدان مست رسیدی
او مست و تو دیوانه، چه گفتی؟ چه شنیدی؟
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی
پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
تبخال زد از آه جگرسوز لب صبح
وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.