این کمر جانا که تنگ از بهر نیرو بستهای
دست هیچ اندیشه نگشاید که نیکو بستهای
بر نثارت جان ما باشد بکف محتاج نیست
آن خیالی کز اشارتهای ابرو بستهای
از کمانداری ابرو و ز کمینگیری خال
راه و رفتار و سکون بر ترک هندو بستهای
گرچه آسان می گشایی بهر حلق ما کمند
حلقهها بینم که بس مشکل بگیسو بستهای
این نباشد سحر کز چشمت دگرگون گشت حال
تا گشائی لب بافسون چشم جادو بستهای
از میانت در شگفتم معجز است آن یا طلسم
یک جهان را جان بوهم آمد که بر مو بستهای
ای صفی بیگانه شو از خویش و بیپروا ز خلق
جای غیری نیست با آن دل که با او بستهای
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و جاذبه شخصی معشوق اشاره میکند و از قدرت و تأثیر آن بر روح و جان خود سخن میگوید. او به نحوهی بسته شدن گیسوان معشوق توجه میکند و آن را نشانهای از ظرافت و هنر میداند. شاعر همچنین به قدرت چشمان معشوق که میتواند دنیا را دگرگون کند و به قدرت ابرو و خال او که همچون کمندهایی در محبت و عشق عمل میکنند، تأکید میکند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که از خود فاصله بگیرد و با این حال در عشق و تعلق خود با او صمیمی باشد.
هوش مصنوعی: این کمر زیبا که به خاطر قدرت خود محکم بستهای، هیچ کس نمیتواند بگوید که بد بستهای؛ واقعاً به خوبی بستهای.
هوش مصنوعی: جان ما به خاطر تو آماده فداکاری است و نیاز به هیچ اشاره و علامتی از تو نیست، چون حتی خیال تو برای ما ارزشمند است.
هوش مصنوعی: تو با ابروهایت مانند کماندار، و با خال کوچک بر گونهات، موانع و کمینها را پشت سر گذاشته و در رفتار و سکونت، دلهای دیگران را به تسخیر درآوردهای.
هوش مصنوعی: هرچند تو به راحتی میتوانی با حلقههایمان را باز کنی، اما میبینم که کار ساختن این گیسو خیلی دشوارتر از آن است که به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: این یک سحر نیست که تنها با نگاه تو حال و هوای من تغییر کند، بلکه وقتی لبانت را باز کنی، جادوگری چشمانت شکسته میشود.
هوش مصنوعی: من از وجود تو شگفتزدهام؛ آیا این یک معجزه است یا نوعی جادو؟ بهطوری که روح من به گونهای به تو متصل شده که انگار با موهایت در هم تنیدهام.
هوش مصنوعی: ای صفی، از خودت جدا شو و بیپروا از مردم باش. جایی برای دیگری وجود ندارد با دلی که به او وابستهای.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته ای
یاگرو رخشندگی را با رخ او بسته ای
نیست کس را تاب کاندازد نظر بر آفتاب
برقع از گیسوی خود بیهوده بر روبسته ای
گر ز حنا دلبران سر پنجه رنگین می کنند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.