گنجور

 
صفی علیشاه

عادت ابروی تست فته در انداختن

آفت عالم شدن تیغ به قهر آختن

زلف ترا شیوه است دل به بر آویختن

روی ترا در خور است دیدن و جان باختن

یکتنه خال تُراست شکوت غارتگری

از طرفی خاستن بر سپهی تاخن

ماند گرفتار خار گل که به رویت شکفت

گشت زمین‌گیر سرو، پیش تو زَ افراختن

ز آتش عشق تو جان گر بگذارد رواست

نیست در این سوز و تب چاره بگداختن

چشم شناسا نداشت هر که به جمعت ندید

کوردلان را سزاست دیدن و نشناختن

غفلت و نیسان ماست عادت بیچارگی

از تو فرامُش مباد عادت بنواختن

در غلیانم مغی بر در میخانه گفت

جان و سر اینجا بناست یکسره درباختن

در ره عشق ای صفی این بُوَد اول قدم

ز آتش دل سوختن با غم جان ساختن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

هر که صبوحی کند با دل خرم بود

با دو لب مشکبوی، با دو رخ حور عین

مشاهدهٔ ۱۴ مورد هم آهنگ دیگر از منوچهری
سنایی

پیش پریشان مکن از پی آشوب من

زلف گره بر گره جعد شکن بر شکن

ای ز رخت برده نور فر کلاه سپهر

وی ز لبت برده آب رنگ عقیق یمن

از لب تو شرم داشت مایهٔ مل در قدح

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
عین‌القضات همدانی

برسر کویت بسی کشته و مرده ولی

کشته نیابد قصاص مرده نیابد کفن

محمد بن منور

قالواخراسان اخرجت رشأ

لیس له فی جماله

فقلت لاتنکروامحاسنه

فمطلع الشمس من

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه