گنجور

 
صفی علیشاه

یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد

برطلعت خود غیرت اهل نظرم کرد

زان طره که از دوش فرور ریخته تا ساق

هم زانوی غم در دل کوه و کمرم کرد

حاضر بکفم بهر نثارش دل و جان بود

بس خنده بزیر لب از این ما حضرم کرد

سیلاب سر شکم بخرابی نبرد دست

زان چشم بلاخیز که زیر و زبرم کرد

دیوانه صفت در خم آنزلف چو زنجیر

پیچیدم و از کون و مکان در بدرم کرد

باکس نتوان گفت مگر دیده کند فاش

کاری که بدل غمزه بیداد گرم کرد

آمد به عیادت سر بیمار خود او لیک

بر وعده دیدار دگر جان بسرم کرد

از رهن می این بار صفی خرقه چو بگرفت

اتش زد و صوفی صفتی را سپرم کرد

کس خرقه بمی رهن نمی‌کرد از این پیش

در میکده زین کار مغی معتبرم کرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

آن کس که به دینار و درم خیر نیندوخت

سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد

خواهی که ممتّع شوی از دنیی و عقبی

با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد

امیرخسرو دهلوی

زلفین تو سرگشته چو باد سحرم کرد

خاک سر کویت چو صبا دربدرم کرد

من خود ز تو دیوانه مطلق شده بودم

زنجیر سر زلف تو دیوانه ترم کرد

گفتم به من افگن نظری، چشم ببستی

[...]

نظیری نیشابوری

قهرش به سخن تیغ و به دم نیشترم کرد

زهر دل کافور مزاج نظرم کرد

چون خنده ناخوش دهنان بی نمکم ساخت

چون گریه صاحب غرضان بی ثمرم کرد

بیش از همه در دیده غم کرد عزیزم

[...]

صائب تبریزی

رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد

نظاره زلف تو پریشان نظرم کرد

امید نجات من ازان زلف به خط بود

سر زد خط بیرحم و گرفتارترم کرد

فریاد که پیراهن نادیده یوسف

[...]

ابوالحسن فراهانی

دیوار و در آلوده به خون جگرم کرد

هجران تو شرمنده دیوار و درم کرد

از لذت زخم آن مژه محرومی ما خواست

زان پیش که شمشیر زند بی خبرم کرد

از عکس رخت در نظرم اشک به خون شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه