ما را نبود جز بتو امید مراعات
در یاب فقیران خود ای پیر خرابات
هرگز نشد ابروی تو بر حاجت ماخم
تا چشم توان داشتن از غیر بحاجات
هر وعده که دادند بما صومعه داران
بگذار که بود آن همگی تسخر و طامات
در مدرسه و خانقه از زاهد و صوفی
حرفی که شنیدیم خبر بود و خرافات
این خرقه و سجاده نیرزید بیک جام
در میکده بود ار چه پر از عشق و عبادات
در کوی مغان باده فروشان نخریدند
برکهگل خم حاصل سی ساله طاعات
گشتیم مقبم در میخانه که بر گوش
ما را نرسد بانگ منادی مقامات
دیدیم خم ابروی دلدار و گرفتیم
از کون و مکان گوشه در آن سر دم آفات
غیر از در میخانه هر آن در که تو بینی
ره نیست که گویم ز چه شد باز در اوقات
هر نام که مینشنوی از غیر پی و چنگ
صوتست و صدا در گذر از ننگ مقالات
بگذار که در پرده بود راز مشایخ
تا باز بماند بجهان نا موالات
تا کار چه بود ار که نکردی ز کرم ستر
آلودگی خرقه ما پیر خرابات
هیچ ار که نباشد ز جنون فایده این بس
کز عقل مفلسف نکشد بار افادات
راز پیر مغان مرشد ما گشت که خود رنگ
باشیم و نلافیم ز سالوس و کرامات
آن جوهر فردی که بسی بود در او حرف
آخر ز دهان بتحقیق شد اثبات
مفروشد اگر قافیه یا جمع مکن عیب
هم کرده بنا گوش تو با زلف محاذات
بگذشت صفی عمر و ترا اول عشق است
تا کی دگرت طی شود این مرحله هیهات
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات و ناامیدی شاعر از ریا و ظاهرگرایی در دیانت و عبادت میپردازد. شاعر از پیر خرابات (عاشق و میپرست) درخواست میکند که به فقرا توجه کند و به رسمیت شناختن واقعیات زندگی را بجا آورد. او به شک و تردید در مورد وعدههای دروغین زاهدان و صوفیان اشاره میکند و میگوید که هیچ چیزی به جز میخانه و عشق واقعی ارزشمند نیست. شاعر به نتیجهگیری میرسد که ورود به عالم معنوی و عشق واقعی در میخانه، به مراتب بهتر از ظواهر و خرافات مذهبی است. در پایان، او نگرانی خود را دربارهی گذر عمر و از دست دادن فرصتهای عاشقانه بیان میکند و به این احساس عدم احتمال بازگشت به آن دوران اشاره دارد.
هوش مصنوعی: ما امیدی جز تو نداریم، پس بر ما ببخش و به فکر فقیران خود باشید، ای پیر مستان.
هوش مصنوعی: ابروی تو هیچگاه به نیازهای ما پاسخگو نبود، چون نمیتوانیم از کسی جز تو توقع داشته باشیم.
هوش مصنوعی: هر وعدهای که صومعهنشینان به ما دادند، میتوانیم فراموش کنیم و به آن اهمیت ندهیم؛ چراکه همه آنها تنها حرف و ادعا بوده و چیزی جز دروغ و سخنان بیاساس نیستند.
هوش مصنوعی: در مدرسه و خانقاه، آنچه از زاهدان و صوفیان شنیدیم، بیشتر خبرها و باورهای بیپایه و خرافی بود.
هوش مصنوعی: این لباس و سجاده ارزشی ندارند وقتی که میتوان با یک جام شراب در میکده، عشق و عبادت را تجربه کرد، حتی اگر این عبادات از سر عشق باشد.
هوش مصنوعی: در محلهی مغان، هیچکس شرابفروشان را نپذیرفتند، مانند برکهای که گلها در آن میرویند و حاصل سالها عبادت را بهدست آورده.
هوش مصنوعی: در میخانه مشغول گشت و گذار بودیم تا صدای موعظه کننده نداهای معنوی به گوشمان نرسد.
هوش مصنوعی: ما خم ابروی محبوب را دیدیم و از همان جا که در دنیا وجود دارد، در گوشه در آن گرفتاریها و آزارها را تجربه کردیم.
هوش مصنوعی: غیر از در میخانه، هر در دیگری که میبینی، راه نیست و نمیتوانم بگویم چرا در زمانهای مختلف این موضوع مهم است.
هوش مصنوعی: هر نامی که از دیگران میشنوی، فقط صدایی و نوایی است که در میان حرفهای بیمحتوا و نکبتآور شنیده میشود.
هوش مصنوعی: اجازه بده که اسرار بزرگان در پرده بماند تا دنیا پر از آشفتگی و اختلال نشود.
هوش مصنوعی: چرا تا به حال از روی لطف و بزرگواری خود، آلودهگیهای لباس ما را نپوشاندی، ای پیر راه و محبت؟
هوش مصنوعی: اگر کسی به جنون دچار باشد، به خودی خود فایدهای ندارد، زیرا عقل نمیتواند بار دانش و یافتهها را به دوش بکشد.
هوش مصنوعی: راز پیر مغان، رهنمای ما این است که خودمان را همچون رنگی درآوریم و از رفتارهای ناپاک و بزرگمنشانه پرهیز کنیم.
هوش مصنوعی: جوهر اصلی انسان که در او ویژگیها و حرفهای نهایی نهفته است، بهطور واقعی و با تحقیق ثابت شده است.
هوش مصنوعی: اگر قافیه به خوبی ساخته نشود، نباید عیبی بر آن گرفت، چون خود تو هم در برابر آن زیبایی و زلفهای دلانگیز، نقصی داری.
هوش مصنوعی: عمر تو به سرعت گذشت و این نخستین تجربهی عشق توست. تا کی میخواهی این مرحله را ادامه دهی؟ این امکان دیگر میسر نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بیخبر از حالت رندان خرابات
زین می نچشیدی که شدی سوی مناجات
گر نوش کنی جرعه زین جام مصفا
آنگاه شوی صوفی صافی ز کدورات
تا چند خوری غصه باغ و رز وانگور
[...]
جز عشق که اشرف بود از جمله کمالات
دیگر بکمالی نتوان کرد مباهات
جویم بدعا چندت و خوانم بمناجات
من ذره تو خورشید من و وصل تو هیهات
ماجمله بتو قایم و تو قایم با لذات
[...]
ای گشته صفاتت بجهان آیینه ذات
ذات تو بود مهر و صفاتت همه ذرات
چون مشعله خور که شد از ذره فروزان
ما راست فروزان ز صفت شعشعه ذات
تا رایت عشق تو نگردید نمایان
[...]
پایان شب هجر تو خواهم پی حاجات
هر گه که بر آرم به فلک دست مناجات
گفتی که به خواب تو بیایم شب هجران
در دیده ی من خواب و شب هجر تو هیهات
هم جان دهد و هم بستاند لبت آری
[...]
ای طلعت محبوب ازل را زتو مرآت
من باز بگیرم نظر از روی تو هیهات
مشهود چو شد روی تو در چشم یقینم
از لوح دل و دیده بشوئیم خیالات
تا نور تو در طور دلم کرد تجلی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.