گنجور

 
صفایی جندقی

پیمان به پا فکنده ونالی ز دست ما

فریاد از تو ای بت پیمان گسست ما

ما تا ابد به مهر تو میثاق بسته ایم

این است روزنامه ی عهد الست ما

دانسته اند قصه ی ما بیش و کم درست

با مدعی حدیث مکن در شکست ما

ما وهوای قد تو هیهات کی رسد

این جامه ی بلند به بالای پست ما

از پنجه ام گذشت و فغان کارگر نشد

یک تیر بر نشانه نیامد ز شست ما

سازم به تلخی شب هجران به ذوق وصل

روزی بود که شهد برآرد کبست ما

بی بهره باد از می کوثر به دست حور

زاهد گر این پیاله ستاند ز دست ما

دل بیشتر بری چو خوری باده بیشتر

جان ها فدای هوش تو ای ترک مست ما

دل رفت و غم فتاد صفایی به جان وی

دل دستگیر دلبر و غم پای بست ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

فرمای خدمتی که برآید ز دست ما

برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک

هر جا که هست بی‌تو نباشد نشست ما

با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی

[...]

اسیری لاهیجی

ما می پرست یار و جهان می پرست ما

مامست عشق و کون ومکان بوده مست ما

جنب وجودم از می توحید حق پرست

زاهد مکن بسنگ ملامت شکست ما

در ملک عشق منصب ما بین چو شد بلند

[...]

صائب تبریزی

در زیر بار مهره گل نیست دست ما

ز اشک تاک سبحه کند می پرست ما

نه گوشه کلاه و نه زلف و نه توبه ایم

خوبان چه بسته اند کمر در شکست ما؟

طغرای مشهدی

از بس که دید رو، ز لب می پرست ما

ساغر برون نرفت چو نرگس ز دست ما

چون گل، حریف بستن دستار نیستیم

دستار بسته ای مگر افتد به دست ما

ما را چونی به بند تن خویش بسته اند

[...]

فیاض لاهیجی

لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ما

کو طرف دامنی که بیفتد به دست ما!

آزار ما روا نبود بیش ازین دگر

رنگ شکسته‌ایم چه حاصل شکست ما!

دست دعا برای تو داریم بر سپهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه