گنجور

 
فیاض لاهیجی

لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ما

کو طرف دامنی که بیفتد به دست ما!

آزار ما روا نبود بیش ازین دگر

رنگ شکسته‌ایم چه حاصل شکست ما!

دست دعا برای تو داریم بر سپهر

غیر از دعا دگر چه برآید ز دست ما!

امید هست اینکه بیابیم هر چه نیست

اکنون که سر به نیست برآورده هست ما

امشب که گوش ناله شنو در کمین نبود

شیون بلند داشت نواهای پست ما

بر خویش یافتیم ظفر، غیر ازین نبود

تیری که یافت فیض گشادی ز شست ما

ما را بدایتی است پس از منتهای دهر

شام قیامت است صباح الست ما

ای هوشمند عرض هنر بیش ازین مبر

دانش‌پذیر نیست دل لایمست ما

فیّاض طعن خواری ما بیش ازین مزن

عزّت بود به خاک مذلّت نشست ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

فرمای خدمتی که برآید ز دست ما

برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک

هر جا که هست بی‌تو نباشد نشست ما

با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی

[...]

اسیری لاهیجی

ما می پرست یار و جهان می پرست ما

مامست عشق و کون ومکان بوده مست ما

جنب وجودم از می توحید حق پرست

زاهد مکن بسنگ ملامت شکست ما

در ملک عشق منصب ما بین چو شد بلند

[...]

صائب تبریزی

در زیر بار مهره گل نیست دست ما

ز اشک تاک سبحه کند می پرست ما

نه گوشه کلاه و نه زلف و نه توبه ایم

خوبان چه بسته اند کمر در شکست ما؟

طغرای مشهدی

از بس که دید رو، ز لب می پرست ما

ساغر برون نرفت چو نرگس ز دست ما

چون گل، حریف بستن دستار نیستیم

دستار بسته ای مگر افتد به دست ما

ما را چونی به بند تن خویش بسته اند

[...]

حزین لاهیجی

می چون سبو کشید، لب می پرست ما

در کارگاه سعی، نجنبید دست ما

ما کرده ایم دانه ی دل در زمین عشق

از آسیای چرخ نیاید شکست ما

امروز، زاهد از لب ما بوی می شنید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه