بس که دشنام دهی چون شنوی نام مرا
یک نفر نیست که آرد به تو پیغام مرا
این تویی بر سر من سایه ز مهر افکندی
یا همایی به غلط ساخته وطن بام مرا
از در رحمت اگر پرده ز رخ برفکنی
صبح بی منت خورشید دمد شام مرا
کیش زردشت به روی تو گرفتم تا بست
کفر زلف سیهت بازوی اسلام مرا
آشیان رفت درآن حلقه ی زلف از یادم
تا به گلزار رخ آویخته ای دام مرا
پیش بردم به صبوری همه جا وآخر عمر
بردی از نیم نظر حاصل ایام مرا
جان به لب آمد و یک دم به دهانت نرسید
حسرتی ماند دمادم لب ناکام مرا
ما درین بادیه مردیم خوشا زنده دلی
که از این وقعه بر او مژده دلارام مرا
شد یقینم به شهادت که صفایی ز نخست
بر سعادت شده تقدیر سرانجام مرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از دشنامها و بیتوجهی طرف مقابل به خود سخن میگوید. او میگوید که حتی یک نفر نیست که پیامش را به طرف مقابل برساند. شاعر به محبت و سایهای که طرف مقابل بر سر او افکنده اشاره میکند و از پردهبرداری درگاه رحمت صحبت میکند که میتواند آسایش و روشنی را به زندگیاش بازگرداند. او از زیبایی زلف محبوبش و تأثیری که بر زندگیاش گذاشته سخن میگوید و حسرتی از عدم ارتباط و موفقیت در زندگیاش دارد. در نهایت، شاعر به نوعی زندهدلی اشاره میکند که توانسته از این مشکلات عبور کند و به یک سرنوشت خوب امید داشته باشد.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه تو به شدت به من بیاحترامی میکنی و هر بار که نامم را میشنوی دشنام میدهی، هیچکس نیست که پیامی از من برایت بیاورد.
هوش مصنوعی: این تویی که بر سر من با مهر و محبت سایه افکندهای، یا اینکه مانند یک افسانه نادرست، خانهام را ساختهای.
هوش مصنوعی: اگر پردههای رحمت را از چهرهات کنار بزنید و صبح بدون هیچ درخواست و انتظاری، نوری مثل خورشید را به من بتابانی، شب من نیز به روشنی خواهد رسید.
هوش مصنوعی: من زرتشتی را به یاد تو بر چهرهام گذاشتم تا بتوانم با زلف سیاه تو، ایمان و اعتقادم را پیوند بزنم.
هوش مصنوعی: در آن لحظه که زلف تو به گردنم افتاد، تمام خاطراتم از آشیانم فراموش شد و به جلوه زیبای چهرهات که چون گلی در باغ آویخته است، خیره شدم و در دام عشق تو گرفتار شدم.
هوش مصنوعی: من با صبر و حوصله در تمام عمرم تلاش کردم، اما در پایان عمر، با یک نگاه تو، تمام دستاوردهای زندگیام را به من عطا کردی.
هوش مصنوعی: جانم به لب رسید و حتی یک لحظه نتوانستم چیزی از دهانم بیرون بیاورم. حسرتی بر دلم مانده که مدام من را آزار میدهد و لبهای ناکامم را میسوزاند.
هوش مصنوعی: ما در این بیابان جان باختیم، اما خوش به حال کسی که از این ماجرا، خبر خوشی برای دل آرامش بیاورد.
هوش مصنوعی: بله، من به این نتیجه رسیدم که از ابتدا برای خوشبختیام تقدیر شده است و این نوید به من داده شده که به مقصد نیکو خواهم رسید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.