گنجور

 
صفایی جندقی

فلک سرگشته تر گردد که با ما

ندارد هرگز آهنگ مدارا

چو بختم باژگون افتد که چون خویش

به دوران داردم پیوسته دروا

نه ازتوحید آسودم نه از شرک

نه طرف از کعبه بستم نه کلیسا

ز مستوری چه لافم یا ز مستی

نه کام از فسق حاصل شد نه تقوی

مرا کیشی برون از کفر و دین به

نه مسلم رهبرم باید نه ترسا

خدا را ناید از بیدل صبوری

دلی باید که تا پاید شکیبا

به صد جهد آخر از سودای عشقش

شدم چون حسن او در پرده رسوا

به کیش عشقم این زشت است باری

که بر دوزم نظر زان روی زیبا

نبندم دیده از دیدار خورشید

روا نبود که وامانم ز حربا

سراپا در منش بین تا بدانی

تهی از خود پرم از وی سراپا

صفایی من کیم کز عشق سرکش

خرد را گشت مشت خودسری را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

شبی دیرند و ظلمت را مهیا

چو نابینا درو دو چشم بینا

عسجدی

بامید قبولت بکر فکرم

چو بهر یوسف مصری زلیخا

بانواع نفایس خویشتن را

بسان نوعروسی کرده آسا

کسی کز خدمتت دوری کند هیچ

[...]

عنصرالمعالی

ترا توفیق خواهم در دعا تا

دهی هر کاردان را کاردانی

انوری

ایا صدری که از روی بزرگی

فلک را نیست با قدر تو بالا

خجل از قدر و رایت چرخ و انجم

غمی از دست و طبعت ابر و دریا

کله با همتت بنهاده کیوان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه