ویرانه تن را بود گنجینه جان در بغل
اسکندرست این خاک و آب آیینه پنهان در بغل
یار آمد از بخت رهی در کوی من با فرهی
خورشید بر سرو سهی ناهید تابان در بغل
ماه بهشتی روی من تابید در مشکوی من
از مشرق زانوی من کم بود جانان در بغل
من شیشهطبع و آن پری آیینهروی و سنگدل
ایمن مباش از شیشهای کش هست سندان در بغل
من باز جستم یار را او خواست از من جان و سر
من پای کوب و دست زن سر بر کف و جان در بغل
با خصم بداندیش گو خود را مزن بر من که من
دارم ز سیف الله دل شمشیر عریان در بغل
نه آسمان درویش دل گردون بود در پیش دل
چونان گدا برد سیه بر دوش و انبان در بغل
دل آسمان جان جان ماهش جمال داستان
کی داشت هرگز آسمان ماهی بدینسان در بغل
فرعون و دیو آواره شد زین در که دارد سر ما
بیضای موسی بر کف و دست سلیمان در بغل
چون موسی صاحبلوا وارسته از مصر هوی
دارم من از دست و عصاصد گونه برهان در بغل
شاه سریر عشق را بنشاند دل در آستین
پرورد پیر عشق را فرزند انسان در بغل
دارد دلم با آنکه او با کفر عشقست آشنا
انجیل عیسی بر زبان آیات فرقان در بغل
آن شیخ بیباطن نگر ظاهر به شکل آدمی
نقش بت اندر آستین تصویر شیطان در بغل
کس نیست در پهلوی من همخانه و همخوی من
عشق تو و زانوی من این در دل و آن در بغل
بین دولت ابدال را بین قال را بین حال را
پرورده این اطفال را آن قطب امکان در بغل
کثرت چو کوه کفر و من بر وحدت دل ثابتم
روید جبال کفر را اشجار ایمان در بغل
مهرست ضد قهر و من بر لطف و قهرت عاشقم
یک مادر قهر ترا صد طفل احسان در بغل
من بازوی فقرم ولی در آستین دولتم
بالای این درویش را پرورده سلطان در بغل
بر بام گیتی دل منه ای طفل تجرید صفا
کشت آنچه پرورد آدمی این تیرهپستان در بغل
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که به موضوعات عشق، وجود، و ارتباطات معنوی میپردازد. شاعر با بیان تصاویری زیبا و نمادین به توصیف احساسات عمیق و تجربیات شخصی خود میپردازد. او از گنجینه وجود انسانی و ارتباط آن با عشق و زیبایی صحبت میکند و وجود عشق را همچون نوری در زندگی میداند. همچنین، او به تضادهای انسانی و چالشهای روحی مانند فقر و ثروت، عشق و کفر اشاره میکند و از قدرت عشق به عنوان نیرویی که در برابر مشکلات ایستادگی میکند، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به دریافتی عمیق از وجود و سیر و سلوک روحی خود اشاره دارد.
هوش مصنوعی: تن و جسم انسان مانند ویرانهای است، اما در درون آن، جان و روحی باارزش وجود دارد. این سرزمین و آب نیز مانند آیینهای است که رازهایی پنهان را در دل خود جای داده است.
هوش مصنوعی: دوست من به لطف fate به کوچهام آمد و مانند خورشید در کنار سرو بلند و زیبا، ناهید درخشید.
هوش مصنوعی: ماه زیبا و بهشتی بر من تابید و در آینه من از سمت شرق، شبیه به کسی که در آغوشم است، جانان کمبود.
هوش مصنوعی: من دارای روحی حساس مثل شیشه هستم و او که زیباییاش مثل یک پری است، قلبی سرد و سنگی دارد. پس از شیشهای بودن خود ایمن نباش؛ زیرا شیشه در آغوش سنگ، در معرض شکستن است.
هوش مصنوعی: من دوباره به جستجوی معشوق رفتم، او از من جان و زندگیام را خواست. من هم با شوق و ذوق، بر زمین کوبیدم و دست زدم، در حالی که جانم را در آغوش داشتم.
هوش مصنوعی: با دشمن بدشانس خود طوری رفتار نکن که بر من فشار وارد کنی، زیرا من دلی دارم که همچون شمشیری برهنه در زیر سایه خداست.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان شده که آسمان، مانند یک درویش، در برابر دل انسان روشن نیست و دل او مانند یک گداست که بار سنگینی بر دوش دارد و کیسهای در بغل. به نوعی، احساساتی سنگین و مشکلاتی را به تصویر میکشد که انسان با خود حمل میکند.
هوش مصنوعی: دل آسمان، جان مایی را دارد و زیبایی او داستانی دارد که هیچگاه آسمان اینگونه ماهی را در آغوش نگرفته است.
هوش مصنوعی: فرعون و دیو از اینجا بیرون رفتهاند، زیرا در اینجا سریم مانند تخممرغ موسی و قدرت سلیمان را در دستان خود داریم.
هوش مصنوعی: من همچون موسی، که از مصر آزاد شده و در جستجوی حقیقت است، از وابستگیها و خواستههای دنیوی رها شدهام و دلایل و شواهدی قوی در درونم دارم.
هوش مصنوعی: سلطان عشق دل را در آغوش خود مینشاند و در آغوش آن پیر حکمت و عشق نگهداری میکند. انسان به نوعی در آغوش عشق و تربیت او قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: دل من با این که او به کفر عشق آشناست، همچنان به یاد آموزههای دین مسیح و آیات قرآن میغلتد.
هوش مصنوعی: این جمله به تصویر یک فرد اشاره دارد که به ظاهر شبیه انسان است، اما در باطن خالی از حقیقت و معناست. او مانند یک بت در آستینش دارد و در بغلش تصویر شیطانی قرار دارد، که نشاندهندهٔ فریب و نفاق اوست. به عبارت دیگر، این فرد فقط نمای ظاهری دارد و درواقع به دور از صداقت و حقیقت است.
هوش مصنوعی: هیچکس نیست که در کنار من باشد و همکاسه و همپیمان من شود. عشق تو در دل من است و تو در آغوش من.
هوش مصنوعی: در اینجا به شگفتی و عظمت افراد بزرگ و نیکوکار اشاره شده که به تربیت و پرورش کودکان میپردازند. همچنین، به وجود شخصیتی خاص و تاثیرگذار در دنیای امکان اشاره شده که در کنار این افراد فعالیت میکند. به طور کلی، این متن توصیف کننده ارتباط بین شخصیتهای برجسته و نقش آنها در شکلگیری آینده نسل جدید است.
هوش مصنوعی: من در دل خود بر وحدت باور دارم و این در حالی است که کفر به اندازه کوهها فراوان است؛ اما به دوستی ایمان، مانند درختانی که کوههای کفر را در آغوش میگیرد، بر قدرت ایمان خود ثابت و استوارم.
هوش مصنوعی: عشق و محبت تو برای من همچون مادر است که با وجود خشم و غضبش، همیشه لطف و مهربانی را در دل دارد. حالا که تو گاهی به قهر و سختی برخورد میکنی، من باز هم به عشق و مهرت وفادارم. تو با آن قهر و خشم خود، همچنان مانند مادری هستی که فرزندانش را در آغوش گرفته و به آنها محبت میکند.
هوش مصنوعی: من در حالی که خودم در فقر به سر میبرم، اما در آستینم ثروتی نهفته است که در چشم دیگران مثل سلطان به نظر میرسد و من خودم را در آغوش آن احساس میکنم.
هوش مصنوعی: ای کودکی که در جستجوی پاکی و نیکی هستی، دل خود را به دنیا نده. دنیا تنها زمینهای است که انسانها برای رشد و پرورش خود در آن زندگی میکنند؛ بنابراین، به زیباییهای حقیقی و درونی خود توجه کن.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میآید از سیر جگر آهم گلستان در بغل
یاس و تمنا در نفس امید و حرمان در بغل
ز آنسان که طفلان چمن دزدند گل از باغبان
آهم کند گلهای داغ از سینه پنهان در بغل
زین پیشتر گل میفشاند از خنده چاک سینهام
[...]
ای از رخت هر خار را سامان بستان در بغل
هر ذره را از داغ تو خورشید تابان در بغل
هر حلقه زلف ترا صد ملک چین درآستین
هر پرده چشم ترا صد کافرستان در بغل
کی چشم گستاخ مرا راه تماشا می دهد
[...]
دارم دلی، اما چه دل، صدگونه حرمان در بغل
چشمی و خون در آستین، اشکی و طوفان در بغل
باد صبا از کوی تو، گر بگذرد سوی چمن
گل غنچه گردد، تا کند بوی تو پنهان در بغل
نازم خدنگ غمزه را، کز لذت آزار او
[...]
دارم دلی همچون جرس، پیوسته نالان در بغل
از داغ بر احوال خود، صد چشم گریان در بغل
کی از چمن یاد آورم من کز خیال روی او
چون حلقهٔ زلف بتان، دارم گلستان در بغل
صد چاک افتد همچو گل بر جیب من از هر نسیم
[...]
هر تار مژگانم بود موجیّ و عمّان در بغل
هر قطرة اشکم بود نوحیّ و طوفان در بغل
خوش مضطرب میآید از کوی تو باد صبحدم
دارد مگر بویی از آن زلف پریشان در بغل
هر شب چو گل چاک افکنم در جیب و روز از بیم کس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.