سحر ز هاتف غیبم بگوش هوش رسید
که آفتاب حقیقت ز پرده گشت پدید
ز پشت پرده غیب آفتاب طلعت دوست
دمید و پرده پندار نه سپهر درید
نوید جلوه خورشید عشق داد سروش
که بر تمامی ذرات کون داد نوید
مکن تو قطع امید ایدل ار بقا طلبی
از آنکه کرد ازین کائنات قطع امید
طلوع کرد مرا راستی ز خلوت دل
مهی که پیش دو ابروی او هلال خمید
فکند خاک فنا در دهان آب بقا
بخاک میکده آن قطره کز لب تو چکید
بپای من که حدیثم ز طره و لب تست
هوا عبیر پرا کند و ابر مروارید
خبر نداشت که دارد شکوه شهپر باز
که در هوای دو زلفت دلم چو مرغ پرید
قوی دلم که دل من ز بار فرقت یار
ضعیف بود ولیکن کمان عشق کشید
هزار شکوه بدل داشتم که جلوه نمود
مرا نماند ز حیرت مجال گفت و شنید
بسلطنت ندهند اهل دل بفصل بهار
وصال یار صنوبر قدی بسایه بید
ز دست سبز خطی باده چو لاله سرخ
بزن که از سر سنگ سیاه سبزه دمید
غم دو روزه فانی مجردان نخورند
نماند سلطنت جم بیار جام نبید
که می خوریم و ازین درد و غم پناه بریم
بر آنکه قفل غم کائنات راست کلید
امام هشتم و شاه شهود و غیب رضا
که نه سپهر دوید و به گرد او نرسید
به این ظهور که خلوت نشین سر صفاست
کسی که بست دل از هر چه غیر اوست برید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به مسأله حقیقت و عشق میپردازد. شاعر از آفتاب حقیقت و جلوههای الهی صحبت میکند که از پرده غیب آشکار شدهاند و نوید عشق را میدهند. او به قطع امید از دنیای مادی و جستجو برای بقا اشاره میکند و میگوید که در دلش راستی و عشق به معشوق نمایان شده است. شاعر به توصیف عشق و زیباییهای معشوق میپردازد و از کشش دل به سوی معشوق سخن میگوید. همچنین، دلتنگی و غم فراق یار را بیان کرده و در نهایت به مقام امام هشتم و پرهیز از غیر خدا اشاره میکند. کل شعر در بر دارنده پیامی از عشق، حقیقت، و نیاز به پیوستن به معشوق الهی است.
هوش مصنوعی: در ساعت صبح، صدای نداکنندهای از عالم غیب به گوشم رسید که حقیقت روشن و نمایان شد و مانند آفتاب از پشت پردهها بیرون آمد.
هوش مصنوعی: از پس پردهی ناپیدا نوری از چهرهی دوست تابیدن گرفت و پردهی تفکر و تصور را درید.
هوش مصنوعی: سروش (فرشته) خبر از درخشش عشق مانند خورشید را داد و به همه موجودات جهان امید و بشارت داد.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به بقا، هرگز امیدت را قطع نکن. زیرا کسی که از این جهان قطع امید کرده، دیگر نمیتواند به زندگی ادامه دهد.
هوش مصنوعی: طلوع حقیقت در دل من به مانند نوری از درون است، مثل مهی که در سایه ابروی او به صورت هلالی شکل گرفته است.
هوش مصنوعی: خاک نابودی را در دهان آب زندگی ریخت و آن قطرهای که از لب تو چکیده، در خاک میکده جاودانه شده است.
هوش مصنوعی: به پای من بمان که سخنانم از زیبایی مو و لب توست، و بوی خوشی به فضا میپراکند که همچون ابرهایی از مروارید است.
هوش مصنوعی: او نمیدانست که مثل پرواز بازهایی که در آسمان از زیبایی دستانش سرشارند، دل من نیز مثل مرغی پر از شور و شوق به خاطر دو زلفش از خود بیخود شده است.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر جدایی از یار بسیار ضعیف شده بود، اما عشق قدرتی به من داد که همچون کمانی کشیده شوم.
هوش مصنوعی: من هزاران زیبایی و احساس در دل داشتم که وقتی به نمایش درآمد، از شدت حیرت فرصت صحبت کردن و گوش دادن نداشتم.
هوش مصنوعی: اکنون که بهار فرا رسیده و زمان وصال یار فراهم است، نباید اجازه داد که دلهای حساس و اهل عشق تحت سلطه و کنترل قرار بگیرند. در این فصل، دوستدارانی که مانند درختان صنوبر به زیبایی و ظرافت هستند، باید در سایه آرامش و امنیت بیدها قرار بگیرند.
هوش مصنوعی: از سر سبز و لطیف باده نوشیدنی چون لالهای سرخ برافراز که از دل سنگ سیاه، سبزهای جوانه زده است.
هوش مصنوعی: غم و اندوهی که به خاطر دنیا و زندگی زودگذر دارند، برای آزادگان و روحانیون ارزش ندارد. چرا که سلطنت و قدرتی که متعلق به جم است، نیز دوام نخواهد داشت. بنابراین بیایید از زندگی لذت ببریم و جامی از شراب بنوشیم.
هوش مصنوعی: ما به خاطر فرار از درد و غمهایمان مینوشیم، و تنها کسی که میتواند قفل غمهای عالم را باز کند، اوست که کلیدش در دست اوست.
هوش مصنوعی: امام هشتم، در مقام والای خود و شاهد همگان و رازهای نهفته، است. او چنان درخشان است که هیچ ستارهای نمیتواند به گرد او بچرخد و به عظمت او نزدیک شود.
هوش مصنوعی: کسی که دلش را از هر چیز غیر از او جدا کرده و به آرامش رسیده است، در صف اول قرار دارد و در این حضور خاص، در خلوت خود نشسته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دریغ! مدحت چون درو آبدار غزل
که چابکیش نیاید همی به لفظ پدید
اساس طبع ثنایست، بل قویتر ازان
ز آلت سخن آمد همی همه مانیذ
دو دیدهٔ من و از دیده اشکِ دیدهٔ من
میانِ دیده و مژگان ستارهوار پدید
به جَزع ماند یک بر دگر سپید و سیاه
به رشته کرده همه گرد جَزع مروارید
نگار من چو ز من صلح دید و جنگ ندید
حدیث جنگ به یک سو نهاد و صلح گزید
عتابها ز پس افکند و صلح پیش آورد
حدیث حاسد نشنید و زان من بشنید
چو من فراز کشیدم بخویشتن لب او
[...]
هزار خرمی اندر زمانه گشت پدید
هزار مژده ز سعد فلک به ملک رسید
که شاه شرق ملک ارسلان بن مسعود
عزیز خود را اندر هزار ناز بدید
سپهر قدری شاهی که وهم آدمیان
[...]
درین مقام طرب بی تعب نخواهی دید
که جای نیک و بدست و سرای پاک و پلید
مدار امید ز دهر دو رنگ یک رنگی
که خار جفت گلست و خمار جفت نبید
به عیش ناخوش او در زمانه تن در ده
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.