اگر بعرش کشد دوست فرش ایوان را
ز دست دل نتواند کشید دامان را
بروی یار که پنهان و آشکار من اوست
که اوست نیک نگر آشکار و پنهان را
مرا دو دیده بدامان ز درد عشق بریخت
بدان مثابه که دامان ابر باران را
ز زلف اوست پریشانی دل همه جمع
اگر ز جمع توان برد پی پریشان را
زمانه بر سر جان چنگ برد و دندان زد
نکو شناخت حریفان آب دندان را
دل من و تن من شاهباز بود و قفس
شکست باز دل این تنگنای زندان را
بریخت پر خود از فر عشق یافت دو بال
چو شاهباز بساعد نشست سلطان را
ز راه عشق کسی جان نبرد خیر دهاد
خدای قافله سالار این بیابان را
مرا کشید ز فقر و فنا بدولت دوست
که خضر یافت ز ظلمات آب حیوان را
کنون سر من و سامان من بهمت اوست
که دل بسایه اش از سر گرفت سامان را
بگلشن رخ دولت هزار دستانم
که دولتیست بگلشن هزار دستان را
فراق بر سر دل زد هزار پتک و فری
چو پتک یافت دل آماده کرد سندان را
رسیده بود مر این کارد تا بستخوانم
چو عشق بود در او سخت کرد ستخوان را
هزار مرتبه مردیم و باز زنده شدیم
بهیچ می نخرند اهل معرفت جان را
ز دست زلف تو ای فتنه تو کفر انگیز
خدای حفظ کناد از بلای ایمان را
شکست عشق تو عهد صفا و بست که دوست
ز دوست می نتواند شکست پیمان را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان عشق و آرزوهای قلبی شاعر پرداخته است. شاعر از سختیهای عشق و درد دلش میگوید و تصویری از رابطهای عمیق و پیچیده را ارائه میدهد. او به زیبایی یار اشاره میکند که هم پنهان و هم آشکار است و عشقش باعث پریشانی و درد در دل او شده است. شاعر از آزادی و پرواز روحش در عشق صحبت میکند و به قدرت عشق اشاره دارد که او را از قفس رهایی میبخشد. در نهایت، او به فراق و نمادهای سختیهایی که عشق به او تحمیل کرده، اشاره میکند و از خداوند طلب کمک مینماید. شعر نشاندهنده مبارزه بین عشق و مشکلات آن است و به عواقب عشق حقیقی و پیوندهای عاطفی عمیق میپردازد.
هوش مصنوعی: اگر دوست روی خوش به ما نشان دهد و به ما محبت کند، دل نمیتواند خود را از محبت او جدا کند و نمیتواند از زندگی شیرین و خوشایند با او دست بکشد.
هوش مصنوعی: به روی یار نیکوکارم که در خفا و در آشکار، خود اوست؛ او را به خوبی ببین و به درستی توجه کن که در هر دو حالت چه نماهایی دارد.
هوش مصنوعی: چشمان من از شدت درد عشق، اشک میریزند، مانند اینکه لباس ابر از باران خیس میشود.
هوش مصنوعی: دل همه به خاطر زلف او به هم ریخته است و اگر از این جمع بتوانی کسی را که پریشان حال است پیدا کنی، این کار دشواری خواهد بود.
هوش مصنوعی: روزگار به شدت به جان انسان حمله میکند و به او آسیب میزند. اما انسان نیکوکار میتواند دوستان واقعی و حریفان قدرتمند را بشناسد و درک کند.
هوش مصنوعی: دل و جان من همچون پرندهای آزاد بودند، اما قفس زندگی و محدودیتها باعث شد که این احساس را تجربه کنم.
هوش مصنوعی: عشق مانند پرش را از خود رها کرد و به مانند یک پرنده شاهباز، بالهایی برای پرواز پیدا کرد و به جانب سلطان نشست.
هوش مصنوعی: هیچ کس در مسیر عشق جان خود را از دست نمیدهد، زیرا خداوند، که هدایتگر این مسیر سخت و پرتلاطم است، با مهربانی و فیض خود از آنان حمایت میکند.
هوش مصنوعی: دوست مرا از فقر و نابودی بیرون کشید، مانند خضر که در تاریکیها آب حیات را پیدا کرد.
هوش مصنوعی: اکنون همه چیز من و وضعیت من به لطف اوست؛ زیرا دل من به سایه او پناه برده و از او آرامش یافته است.
هوش مصنوعی: در گلستان زیباییها، چهره خوشبختی هزاران دستان را دارم که آن خوشبختی متعلق به گلستانی است که هزاران دستان را در خود دارد.
هوش مصنوعی: فراق به دل آسیبهای زیادی زده و باعث شده که دل در برابر این مشکلات، مقاوم شود، مانند آهنی که زیر پتک و سندان آماده میشود. دل به سمت تحمل و سازگاری پیش میرود.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که کارد به اندازهای به بدنش نزدیک شده که به وسط استخوانش رسیده است و این به خاطر شدت عشق اوست که این درد را تحمل میکند. به طور کلی، نشان میدهد که عشق میتواند انسان را تا مرزهای سختی و درد ببرد، و او این درد را با صبر و استقامت تحمل میکند.
هوش مصنوعی: ما بارها و بارها جان خود را از دست دادهایم و دوباره زندگی کردهایم، اما اهل معرفت ارزش جان را در هیچ چیز نمیدانند.
هوش مصنوعی: ای زلف تو که باعث فتنه و آشفتگی است، خداوند از خطرهایی که برای ایمان پیش میآید، محافظت کند.
هوش مصنوعی: عشق تو به گونهای عمیق و مستحکم است که هیچ کس نمیتواند بر این دوستی وفادار، حتی اگر دلیلی برای جدایی باشد، پا بگذارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم
که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را
کسی که دام کند نام نیک از پی نان
یقین بدان تو که دام است نانْش مر جان را
سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را
خبر بیاور ازیشان به من چو داده بُوی
ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را
بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد
[...]
شریف خاطر مسعود سعد سلمان را
مسخرست سخن چون پری سلیمان را
نسیج وحده که نو حُلّهای دهد هر روز
زکارگاه سخن بارگاه سلطان را
ز شادی ادب و عقل او به دار سلام
[...]
لب تو طعنه زند گوهر بدخشان را
رخ تو طیره کند اختر درفشان را
به بوسه لب تو تهنیت کنم دل را
به دیدن رخ تو تربیت دهم جان را
به جان تو که پرستیدن تو کیش من است
[...]
چه خرمی است که امروز نیست زنگان را
چه فرخی است کزو بهره نیست کیهان را
بهار و کام طرب تازه می کند دل را
ضیاء انس و فرح زقه میدهد جان را
بدشت جلوه گری عرضه داد بار دگر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.