بنشین به پس زانو در مصطبه جانها
تا چند همی گردی بر گرد بیابانها
بگذار سر ای سالک بر پای گدای دل
تا تاج نهند از سر در پای تو سلطانها
در مزرعه دنیی حاصل نتوان بردن
در مزرعه گر بارد از چشم تو بارانها
با کوه اگر گویم این راز ز هم ریزد
گویی دل سنگینت زد پتک به سندانها
بشکافت به طنازی بشکست به طراری
تیرش همه جوشنها، زلفش همه پیمانها
آن ماه همیتابد، آن سرو همیروید
در زاویه دلها از باغچه جانها
از چرخ چرا جویی کز تست پریشانتر
سرّی که بود پنهان در سینه انسانها
شاهی که بود درویش سلطان دلست ار نه
بر تخت همیماند بر صورت ایوانها
شاهنشه فقرستی شایسته سلطانی
مردست که خواهد برد این گوی ز میدانها
سلطان که بود آدم از دیو نپرهیزد
شمشیر یداللهی برد سر شیطانها
با دوست نیندیشم در این دی و این بهمن
آن طرفه بهار خوش با آن گل و ریحانها
ابروی نگار من ابطال کشد در خون
زین طرفه کمان آمد بر سینه چه پیکانها
این سر نتوان گفتن جز بر سر دار ای دل
اسرار صفا یکسر ثبتست به دیوانها
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به تشویق سالک و جستجوگر است که باید در فضای معنوی و درون خود بنشیند و به خود بپردازد. اشاره میشود که در مزرعه دنیا نمیتوان به ثمرهای دست یافت و باید به بارش از درون خود توجه کرد. شاعر دربارهی تفاوت پادشاهی و درویشی صحبت میکند و بر این عقیده تأکید میکند که درویش واقعی کسی است که حقیقت را در دل دارد، نه در مقام و موقعیت. همچنین او با بیانی شاعرانه به زیباییهای عالم و دل میپردازد و از رازهای پنهان درون انسانها سخن میگوید. در نهایت، شاعر اشاره میکند که اسرار روح و صفای باطن در دل انسانها ثبت شده و باید آن را شناخت.
هوش مصنوعی: در جایی آرام بنشین و در دل خود تأمل کن، تا چه زمانی میخواهی به دور و بر بیابانها بگردی و دلت ناآرام باشد؟
هوش مصنوعی: بگذار سر خود را بر پای گدای دل بگذاری، تا از سر تو، سلطانها تاج بردارند و بر پای تو بنشانند. این به معنای این است که در برابر کسانی که دلسوختهاند، تواضع کن، زیرا آنها ارزش و مقام واقعی دارند.
هوش مصنوعی: در دنیا، هیچ نتیجهای نمیتوان به دست آورد، مگر اینکه از محبت و توجه تو بهرهمند شویم. اگر نگاه محبتآمیز تو بر ما باران ببارد، آنگاه میتوانیم ثمرهی خوبی به دست آوریم.
هوش مصنوعی: اگر با کوه هم صحبت شوم، گویی این راز باعث میشود دل سنگین تو مانند چکش به سندانها به هم بریزد.
هوش مصنوعی: با ظرافت و ناز، زلف او همچون تیری، تمام زرهها را شکافت و تمام وعدهها و پیمانها را از بین برد.
هوش مصنوعی: ماه در آسمان میدرخشد و سرو در گوشههای دلها میروید، مانند اینکه باغچههای جانها پر از زیبایی و زندگی هستند.
هوش مصنوعی: چرا به دنبال رازهایی از دوران گردونه هستی، در حالی که رازی عمیقتر و پنهانتر در دل انسانها وجود دارد که میتواند تو را بیشتر آشفته کند؟
هوش مصنوعی: شاهی که در حقیقت انسانی ساده و زاهد است، اگرچه ممکن است بر تخت سلطنت نشسته باشد، در واقع بر دلها سلطنت میکند، نه بر صندلی و تخت. اگر این حقیقت را فراموش کند، نمیتواند به خوبی بر جای خود باقی بماند.
هوش مصنوعی: فقر و تنگدستی نمیتواند مانع از شایستگی یک انسان برای رهبری و سلطنت باشد، زیرا فردی که قصد دارد بر مشکلات غلبه کند و پیروزی را از آن خود سازد، شایسته این مقام است.
هوش مصنوعی: وقتی که دستورات خداوند به عنوان یک قدرت بالاتر برقرار باشد، انسان از شرارتها و خطرات نمیترسد و با نیروی ایمان و اراده، میتواند بر شیطانها و نیروهای بد غلبه کند.
هوش مصنوعی: در این فصل سرد و تاریک، به دوستی نمیاندیشم، بلکه به بهار دلانگیز فکر میکنم که با گلها و ریحانها رونق میگیرد.
هوش مصنوعی: ابروی دلربا و زیبای من همچون تیرهایی است که بر سینهام نشسته است و این کمان از طرفی به سوی من میآید.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که هیچکس نمیتواند رازهای عمیق و حقیقی را جز در شرایطی خاص و در موقعیتی خطرناک بیان کند. دل در حقیقت مملو از رازها و صفا است، ولی این رازها تنها در کتابها و دیوانهای خاص ثبت شدهاند و به آسانی نمیتوان آنها را فاش کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها
وز حجت بیچونی در صنع تو برهانها
در ذات لطیف تو حیران شده فکرتها
بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها
در بحر کمال تو ناقص شده کاملها
[...]
مشتاق تو در کویت از شوق تو سرگردان
از خلق جدا گشته خرسند بخلقانها
از سوز جگر چشمی چون حلقه گوهرها
وز آتش دل آهی چون رشته مرجانها.
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها
[...]
ای کرده به عشق تو دل پرورش جانها
گردون چو رخت ماهی نادیده به دورانها
آن را که چو تو سروی در خانه بود دایم
از بیخبری باشد رفتن سوی بستانها
آن را که گل رویش زردی ز غمت گیرد
[...]
از پیرهنت بویی آمد به گلستانها
کردند پر از نکهت گلها همه دامانها
با رشته همه چاکی شد دوخته وین طرفه
کز رشته زلف تست این چاک گریبانها
تا خوان جمالت را آراست به سبزی خط
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.