گنجور

 
صفای اصفهانی

عشقم چنان ربود که از جان و از تنم

در حیرتم که پرتو عشقست یا منم

گفتم که دست گیردم آن طره بتاب

گر دید بند پایم و زنجیر گردنم

گویند رخت گیر و برو از دیار یار

غافل که دست عشق گرفتست دامنم

بی رشته دو زلف تو با این فرا خناست

عالم بدیده تنگ تر از چشم سوزنم

خواهی قیامت ار تو در آئینه بنگری

بین قد خود معاینه در چشم روشنم

از کشت عمر حاصل من شد جوی ز عشق

و آن نیز شد چو برق وزد آتش بخرمنم

ویران کنم عمارت عقل و بنای عشق

تا آفتاب دوست بتابد ز روزنم

بگریختم ز جور فلک در پناه یار

منت خدای را که بلندست ماء/منم

پرواز میکند بهوای صنوبری

مرغ دلم که طائر طوبی نشیمنم

آن طائرم که روح قدس در فضای قدس

گسترده بی مصادمه دام ارزنم

هرگز گمان نداشتم از بخت و اتفاق

ایندولتی که گشته خرابات مسکنم

دل دشت بی نهایت و من با عصا و دست

این دشت را شبان بیابان ایمنم

مرد غزای نفسم و نفی صفاست تیغ

ذکر خطست و خال تو در جنگ جوشنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

هرگه که من به زلف وی اندر نگه کنم

شادی و خرمی ز دل خویش برکنم

گردد روان سرشکم و گردد تپان دلم

گردد نژند جانم و گردد نوان تنم

هرگه که دست بر شکن زلف او برم

[...]

سوزنی سمرقندی

ای نجم دین به خط تو عثمان نداد سیم

نه جمله بی میخم باوی چه فن زنم

دل برکنم ز سیم تو تا از برای سیم

آلات روی عثمان چون سیم برکنم

تو بشکنی برای آنچه دهی خط نجم را

[...]

انوری

ای بارگاه صاحب عادل خود این منم

کز قربت تو لاف زمین بوس می‌زنم

تا دامن بساط ترا بوسه داده‌ام

بر جیب چرخ می‌سپرد پای دامنم

تا پای بر مساکن صحنت نهاده‌ام

[...]

سید حسن غزنوی

جان میبرد به عشرت حوران گلشنم

تن می کشد به خدمت دیوان گلخنم

عیسی است جان پاک و خرست این تن پلید

پیکار خر همی همه بر عیسی افکنم

تن دیو و جان فرشته و من نقش دیو شوم

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

کوه بلاشدست ز رنج جرب تنم

بیچاره من که کوه بناخن همی کنم

رگهای من چو چنگ برون آمده ز پوست

پس من بناخنان خود آن رگ همی زنم

چون چوب خرگهست برو برپشیزها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه