میزان عدالت بودی دی زلف سمن سایی
دیدیم قیامت را دیروز ز بالایی
چون خسته شود خاطر بوسم لب معشوقی
چون درد سرم آید سایم به کف پایی
سنگ ره وصلش را چون سرمه بسی سودم
هر آبله در پایم شد دیدهٔ بینایی
قربان تو می گردم تا هست مرا جانی
من ذره تو خورشیدی من بنده تو مولایی
هر لاله در این صحرا داغی است ز مجنونی
هر گل خبری دارد از عارض لیلایی
هر ذره در این عالم از پرتو خورشیدی است
هر قطره که می بینی آبی است ز دریایی
در ذیل نکونامان بسیار چو بسطامی است
در دفتر بدنامان کو مثل سعیدایی؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق میپردازد. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق صحبت میکند و میگوید که عشق او مانند نور خورشید در جهان پراکنده است. او همچنین به درد و رنجی که از دوری معشوق احساس میکند، اشاره میکند و بیان میکند که هر گل و گیاهی در طبیعت، نمادی از عشق و داغیهای مجنونان است. شاعر در نهایت از تمایل خود برای فدای کردن جانش به خاطر معشوق سخن میگوید و به تفاوت بین انسانهای خوب و بد اشاره میکند.
هوش مصنوعی: دیروز، زمانی که در ظرافتهای زلف معشوق غرق بودیم، تجلی عدالت را مشاهده کردیم و همه چیز به گونهای بود که گویی روز قیامت فرارسیده است.
هوش مصنوعی: وقتی که دل من خسته میشود، لبان معشوق را میبوسم و هنگامی که دردی سراغم میآید، سایهام را بر زمین میگذارم.
هوش مصنوعی: به خاطر رسیدن به وصال محبوب، سنگی مانع میشود که مانند سرمه، به من سود برساند. هر زخم و لک در پایم، منجر به بینایی و آگاهی بیشتری میشود.
هوش مصنوعی: من برای تو جانم را فدای تو میکنم، چونکه وجود من تنها ذرهای از وجود توست. من همچون خورشید از تو تابش میگیرم و تو مولای من هستی.
هوش مصنوعی: هر لالهای در این بیابان نشاندهندهی احساس عمیق یک عاشق دیوانه است، و هر گلی از زیبایی معشوقش خبر دارد.
هوش مصنوعی: هر جزء از این جهان از نور خورشید نشأت میگیرد و هر قطره آبی که مشاهده میکنی، از اقیانوسی بزرگ است.
هوش مصنوعی: در زیر نام نیکان، افراد زیادی وجود دارند که شبیه بسطامی هستند، اما در میان بدنامان، کسی به خوبی سعید پیدا نمیشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی
قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان
حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی
گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم
[...]
با هر کی تو درسازی میدانک نیاسایی
زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی
تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا
کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی
بردار صراحی را بگذار صلاحی را
[...]
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند
هر کاو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست
[...]
عشق آمد و بر هم زد بنیادِ شکیبایی
ای عقل درین منزل مِن بعد چه میپایی
گر نه سر خود گیری در دستِ بلا مانی
تقصیر مکن خود را زنهار بننمایی
گر با تو مجازاتی بنیاد نهد خاموش
[...]
تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی
چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی
سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل
ای صبر، همین بودت بازوی توانایی
در زاویه محنت دور از تو چو مهجوران
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.