گنجور

 
سعیدا

دانی چه بود بادهٔ گلگون ز رگ تاک

لعلی است که کردند برون از جگر خاک

جز پاک نیندیشد و جز پاک نبیند

در هر که بود دیدهٔ غمناک و دل پاک

صد شیوه به هر چشم زدن باز نماید

دلگیر نگردد کس از آن چشم غضبناک

بی خون جگر فهم سخن را نتوان کرد

هر چند که دلسوز بود شعلهٔ ادراک

آویخته صد حلقهٔ جان بر سر هر مو

دل در چه شمار است در آن حلقهٔ فتراک

صحرای فراق و ره آن کوی سعیدا

دشتی است بلا خیز و طریقی است خطرناک

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

کافور تو با کوس شد و مشک همه ناک

آلودگیت در همه ایام نشد پاک

منوچهری

امسال که جنبش کند این خسرو چالاک

روی همه گیتی کند از خارجیان پاک

تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناک

صافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک

قوامی رازی

هرگز چو قوامی نبود نان پز چالاک

نانم ز دم گرم و خمیرم ز دل پاک

برزیگر وهمم بخم داس تفکر

گندم درو از مزرعه طبع هوسناک

در آسگه خاطر من ساخته ایزد

[...]

اسیری لاهیجی

تا جامه هستی ز غم عشق نشد پاک

در جستن معشوق نه عاشق چالاک

تا روح مجرد نشد از قید علایق

کی همچو مسیحا بتوان رفت برافلاک

کی نور تجلی جمال تو توان دید

[...]

واعظ قزوینی

زین تعزیه، هر شام شفق نیست بر افلاک

خورشید بدامان فلک چشم کند پاک!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه