گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۰۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خیال روی تو از دل بدر نمی آید

که خودپرست ز آیینه بر نمی آید

نمی کند دل بیتاب من نفس را راست

نهال قامت او تا به برنمی آید

لب شکایت من از وصال بسته نشد

رفوی زخم ز موی کمر نمی آید

چنان ز حسن گلوسوز شد جهان خالی

که بوی سوختگی از جگر نمی آید

در آن حریم که آیینه طلعتی باشد

نفس ز مردم آگاه برنمی آید

ازان ز راز خرابات خلق بیخبرند

که با خبر کس از آنجا بدر نمی آید

علاج تنگی راه درشت همواری است

که پای رشته به سنگ از گهر نمی آید

جز این که گرد برآرد ز خاکدان وجود

دل رمیده به کار دگر نمی آید

سخن به لب نرسد بی سخن کشی صائب

گهر به پای خود از بحر برنمی آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام