گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۵۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد

که ابر، سینه خورشید را نسازد سرد

جریده شو که رسد پیشتر به صید مراد

شود چو تیر ز همصحبتان ترکش فرد

به خوردن دل خود از نصیب قانع شو

که آب و نان جهان مرد را کند نامرد

ز خار راه پر و بال می دهد سامان

چو گردباد شود رهروی که تنهاگرد

به جای خون ز رگ و ریشه اش برآید دود

اگر چنین دل پرخون من فشارد درد

چه حاجت است به شمشیر، تیزدستان را؟

که هست در کف دشمن مرا سلاح نبرد

ز اهل درد مس من طلای خالص شد

که کیمیای وجودست دیدن رخ زرد

به سرکشی مشو از خصم خاکسار ایمن

که خط برآورد از روی همچو آتش گرد

اگر چه دیر به جوش آمدم به این شادم

که هرچه دیر شود گرم، دیر گردد سرد

ز ماه چهره آفاق گشت مهتابی

که از طمع نشود رنگ هیچ کافر زرد!

عجب که رخنه کند عیش در دل صائب

که داغ بر سر داغ است و درد بر سر درد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام