گنجور

 
سعدی

خلیلی الهدی انجی و اصلح

ولکن من هداه الله افلح

نصیحت نیکبختان گوش گیرند

حکیمان پند درویشان پذیرند

گش اثهن دار اغت خاطر نرنزت

که ثخنی عاقلی ده بار اثنزت

من استضعفت لاتغلظ علیه

من استأسرت لاتکسر یدیه

چه نیکو گفت در پای شتر مور

که ای فربه مکن بر لاغران زور

که منعم بی‌مبر کول اثخ درویش

کو انش می بنی دنبل مزش نیش

دع استنقاص من طال احترامه

فقوس‌الدهر لم تبرح سهامه

جراحت بند باش ار می‌توانی

تو را نیز ار بیندازد چه دانی

ببات ای دهر دُهن را تیر اری پشت

نه هم شی  تیر انه کمان بو کش ای کشت

تأدب تستقم لاطف تقدم

تواضع ترتفع لاتعل تندم

که دوران فلک بسیار بودست

که بخشودست و دیگر در ربودست

نه کت تفسیر و فق خواند اتشی ابهشت

بسم دی کسوری مند پیذه ببدشت

لیعف المهتدی عن سؤ من ضل

ولا یستهزکم من قائم زل

منم کافتادگان را بد نگفتم

که ترسیدم که روزی خود بیفتم

کمسکینی اوَست اُش حق تو بهریت

مخن شزدم نواخند انکه بگریت

متی زرت الفتی غبا اجلک

فلا تکثر حبیبک لا یملک

ز بسیار آمدن عزت بکاهد

چو کم بینند خاطر بیش خواهد

عزیزی کت‌هن‌ اش هر دم مدو پش

که دیدر زز ملال آرد بش از بش

تبصر فی فقیر یشتهی الزاد

ولا تحسد غنیا قدره زاد

وگر گویند آن جاه و محل بین

تو پای روستایی در وحل بین

و چه ترش روی  شنه کت برغ خوان نی

تزان مسکی خبر هن کش خه نان نی

تلقفت الشوا و البقل بعده

سل الجوعان کیف الخبز وحده

بپرس آن را که جسم از فاقه خونست

که قدر نعمت او داند که چونست

غرش نان هاجه از حلوا نپرست

نن تی گلشکر هن غت بگرست

افق یا من تلهی حول منقل

عن الحطاب فی واد عقنقل

فقیر از بهر نان بر در دعاخوان

تو می‌تندی که مرغم نیست بر خوان

چه دُند اُی کش سه پخ خوردست و تفتست

که مسکینی و سرما گسنه خفتست

تحب المال لو احببت قدمت

و ان خلفت محبوسا تندمت

منه گر عقل داری در تن و هوش

اگر مردی ده و بخش و خور و پوش

نوا که بیفته از هنجار و رسته

پشیمان بی که نم خو م توشه نسته

صرفت العمر فی تحصیل مالک

تفکر یا معنی فی مالک

کسی از زرع دنیا خوشه برداشت

که چندی خورد و چندی توشه برداشت

که بپسندت که مو خوز غصه نکشم

که گردم کرد نخرم یا نبخشم

بهاء الوجه مع خبث النفوس

کمصباح علی قبرالمجوسی

به گور گبر ماند زاهد زور

درون مردار و بیرون مشک و کافور

که صوفی نادُنه کنْد اش جمَه کوو

اگور جو منت کش در به از تو

متی عاشرت محلوقی العوارض

اذا قالوا لک اکفر لاتعارض

مرو با ژنده‌پوشان شام و شبگیر

چو رفتی در بغل نه دست تدبیر

چنان تزدم دوت کت چون خو واکند

که پاکش خرْد دیگ تی چه  واکند

وجد یا صاح و اکفف من ملامه

لعل القوم فیهم ذو کرامه

مگو در نفس درویشان هنر نیست

که گرد مردیست هم زیشان به در نیست

کاحسان بکنه وا هر  وی اصولی

شنه میان  هم بجت صاحب قبولی

نعما قال خیاط بموصل

بمأجور له قدر ففصل

سخن سهل است بر طرف زبان گفت

نگه کن کاین سخن هر جا توان گفت؟

غر  از مو میشنه واهر کس مگی راز

کجمغی می‌بری خهتر  هذ انداز

خفی السر لاتودع خلیلک

حذارا منه ان ینسی جمیلک

مگو با دوست می‌گویم چه باکست

که گر دشمن شود بیم هلاکست

تو از دشمن بترسی غافل از دوست

که غت دشمن ببوت ات بسپنت پوست

یقول الراجز ابنی لا تلاعب

اذا لم تحتمل بطش الملاعب

چه خوش گفت آن پسر با یار طناز

تو در نی بسته‌ای آتش مینداز

کذک می دی کش ایرو ا جونی گفت

مزم تس کت قلاشی نتون اشنفت

ان استحسنت هذا القول بعدی

قل اللهم نور قبر سعدی

چه باشد گر ز رحمت پارسایی

کند در کار درویشی دعایی

کخیرت بو ازی ثخنی کت اشنفت

بگی رحمت و سعدی باکش ای گفت

 
 
 
گلها برای اندروید