گنجور

غزل ۳۶۰

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام

روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام

مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت

شاهد ما برقرار مجلس ما بردوام

بلبل باغ سرای صبح نشان می‌دهد

وز در ایوان بخاست بانگ خروسان بام

ما به تو پرداختیم خانه و هرچ اندر اوست

هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام

خواهیم آزاد کن خواه قویتر ببند

مثل تو صیاد را کس نگریزد ز دام

هر که در آتش نرفت بی‌خبر از سوز ماست

سوخته داند که چیست پختن سودای خام

اولم اندیشه بود تا نشود نام زشت

فارغم اکنون ز سنگ چون بشکستند جام

سعدی اگر نام و ننگ در سر او شد چه شد

مرد ره عشق نیست که‌ش غم ننگ است و نام

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

7 نوشته:

شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام
شمع خاموش میشود برخیز زیرا آغاز روز من با دیدن جهره آفتابی تو باشد.

7 نوشته:

مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت
شاهد ما برقرار مجلس ما بردوام
مطرب و ساقی مجلس رفتند ولی شاهد من هنوز هست و مجلس ما ادامه دارد

اولم اندیشه بود تا نشود نام زشت
فارغم اکنون ز سنگ چون بشکستند جام
در آغاز از رسوایی میترسیدم ولی اکنون که بی آبرو شدم بی خیال بی خیالم

کانال رسمی گنجور در تلگرام