گنجور

غزل ۳۳۶

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رفتی و نمی‌شوی فراموش

می‌آیی و می‌روم من از هوش

سحرست کمان ابروانت

پیوسته کشیده تا بناگوش

پایت بگذار تا ببوسم

چون دست نمی‌رسد به آغوش

جور از قبلت مقام عدلست

نیش سخنت مقابل نوش

بی‌کار بود که در بهاران

گویند به عندلیب مخروش

دوش آن غم دل که می‌نهفتم

باد سحرش ببرد سرپوش

آن سیل که دوش تا کمر بود

امشب بگذشت خواهد از دوش

شهری متحدثان حسنت

الا متحیران خاموش

بنشین که هزار فتنه برخاست

از حلقه عارفان مدهوش

آتش که تو می‌کنی محالست

کاین دیگ فرونشیند از جوش

بلبل که به دست شاهد افتاد

یاران چمن کند فراموش

ای خواجه برو به هر چه داری

یاری بخر و به هیچ مفروش

گر توبه دهد کسی ز عشقت

از من بنیوش و پند منیوش

سعدی همه ساله پند مردم

می‌گوید و خود نمی‌کند گوش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » کنسرت راست پنجگاه » ساز و آواز لیلی و مجنون و...

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمد حسین جانجانی نوشته:

با تشکر بسیار از شما و ارسال بوسه به افکار عزیزتان برای این هدیه گران بها . احتراما کلمه اول بیت ‍‍پنجم ( ۵) بیهوده بود صحیح است نه . بیکار بود .

مهتاب فرد نوشته:

بی نهایت سپاسگزارم زیرا مدتها در پی نسخه اصلی که تقریبا حفظ هستم میگشتم و متاسفانه چاپ های جدید به اثر وفادار نمانده اند ازخواندن این غزل واقعا لذت بردم پاینده و برقرار باشید

عبدالعزیز میرخزیمه نوشته:

آنجا که میفرماید
ای خواجه برو به هر چه داری / یاری بخر و بهیچ مفروش
در حقیقت میخواهد بگوید در سودای زندگی تنها کالایی که اگر بجای عمر از دست رفته, آدمی آن کالا را در عوض زندگیش تحصیل کند سود کرده است کالای عشق است و بس .در غیر اینصورت بجای عمرش هر کالای دیگری اگر بدست آورده باشد ضرر کرده است . چرا که خواهی نخواهی ما رفته رفته داریم کاسته میشویم و زندگی و عمرمان خرج میشود. مولانا همین کالای عشق را در برابر روزهای از دست رفته عمر به دست آورده بود که با کمال سرور و شادی میگفت که بر روزهای رفته از عمر حسرت نمیخورد , زیرا در عوض آن چیزی بدست آورده بود که به فدا شدن عمر می ارزید و آن عشق بود که مولانا را جاودانه کرد؛
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت , گو رو ,باک نیست
تو بمان , ای آنکه چون تو پاک نیست

7 نوشته:

بی‌کار بود که در بهاران
گویند به عندلیب مخروش
بجای بی کار باید پیکار نوشته شود به معنای جنگ بیخودی و لجبازی و کشمکش الکی

غت نامه دهخدا
پیکار. [ پ َ / پ ِ ] (اِ مرکب ) (از اوستائی «پئیتی کار» و پهلوی پتکار) پیگار. جنگ . (لغت نامه ٔ اسدی ). رزم . نبرد. حرب . محاربه . خصومت . جدل . (مجمل اللغه ). جدال . (برهان ) (مجمل اللغه ). مجادله . مأج . کشمکش . مرن . مریة. (منتهی الارب ). آورد. کارزار. فرخاش . ناورد. وغا. هیجا. پرخاش . ستیز. وقعه . صاحب غیاث بکاف عربی و فارسی آرد و گویدمعنی ترکیبی آن امری است که نسبت داشته باشد به پا و آن عبارتست از ثبات قدم و افشردن که از لوازم جنگ است و بمعنی جنگ و جدل مجاز است

بی سواد نوشته:

می فرمایید اگر از عندلیب بخواهیم که نخواند ،
با او جنگ و پیکار کرده ایم؟؟
از من بنیوش !!همان بیهوده یا هتا بی کار بسیار به از پیکار است.

7 نوشته:

میفرماید ستیز بیخودی باشد و یاوگی که در بهاران(فصل عاشقی) و دیدن گل(معشوق) به بلبل (من) بگویید که چهجه نزند.

مهناز ، س نوشته:

به نظر میرسد ” بی کار “ به مانای کار بی هوده باشد

مهناز ، س نوشته:

یعنی اگر به بلبل بگویی مخوان ، سخنت کارگر نمی افتد.

7 نوشته:

فکر کنم پیکار را به معنای مجادله بگیرید متوجه میشوید.
مجادله ٔ زبانی :
چنین گفت کای خام پیکارتان
شنیدن نیرزید گفتارتان

گلاویز. دست به یقه . آویزان :
جوانیش را خوی بد یار بود
ابا بد همیشه به پیکار بود.
خشم :
کسی کو به زندان و بند من است
گشادنش درد و گزند من است
ز خشم و ز بند من آزاد گشت
ز بهر تو پیکار من باد گشت .

سخن بیهوده :
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار پیکار یکسو شوی .

ز خوی بد او سخن نشنوم
ز پیکار او یک زمان نغنوم .
فردوسی/معین

مهناز ، س نوشته:

گویند سعدی از راهی میگذشت ، خشت زنی دید که اشعار او به اشتباه و مغشوش می خواند ، دامن بالا گرفت و خشت هایش در هم ریخت ، به اعتراض خشت زن گفت : تو شعر من به هم ریختی و من خشت ترا ،
هفت گرامی ، زحمت سعدی به زعم خویش مگردانید
مانا باشی

7 نوشته:

مصیبت این است که کسی چون فروغی شده ماخذ و یکی چون خطیب رهبر استاد و سعدی شناس و مقلدان بیچاره هم که خدا برکت دهد تا دلت بخواهد

در ضمن حرف من نبود بلکه خرف فردوسی بود و دکتر معین.

جای دکتر کیخا و شمس الحق خالی

به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار پیکار یکسو شوی

رضا نوشته:

ممنون از هفت گرامی
باید فردوسی بیشتر بخوانم

بی سواد نوشته:

جناب ۷
جای دکتر کیخا خالی است ، جای آن دیگری را گویا کسی پرکرده است. این بی سواد خطیب رهبر را نمی شناسد و از تقلید بیزار است.
و
اربهتر از نسخه تصحیح فروغی می شناسید ، به ما نیز بشناسانید سپاسگزار خواهیم بود.
و

به هستیش باید که خستو شوی
زگفتار ( بیهوده) بی کار یک سو شوی
و البته نه یکسو

مهناز ، س نوشته:

بخش ۱ - آغاز کتاب

به هستیش باید که خستو شوی
زگفتار بی کار یک سو شوی

مهناز ، س نوشته:

۷ گرامی
به درگاه شما و حکیم توسی معتکفم
امید که ازین گفتگوها دلگیر نشوید
در مکتب شما نیز بسیار آموخته ام
مانا باشید

کانال رسمی گنجور در تلگرام