گنجور

 
روح عطار

بیا که از تو دلم یک زمان بیاساید

چو با تو در سخن آیم زبان بیاساید

ز کشتگان خود آخر قدم دریغ مدار

که کشته را ز قدومت روان بیاساید

تواضعی کن و بر خاک عاشقان بگذر

که خاک بی‌شک از آب روان بیاساید

تو را ز مملکت حسن هیچ کم نشود

گر از تو خسته‌دلی رایگان بیاساید

اگر ز چشمه نوش تو شربتی نوشم

دلم ز لذت آن جاودان بیاساید

سخن بگو که بیاساید از لبت جانم

چنان که خسته ز ادراک جان بیاساید

غم و خیال تو خواهم همیشه از دل و جان

که خوش شود دل از این جان از آن بیاساید

ز سوز و ناله من در فراق تو هر شب

کجاست مرغ که در آشیان بیاساید

کجایی ای که فراغت ز ابن عطار است

بیا که از تو دلم یک زمان بیاساید

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
عرفی

چو مرغ سدره که در آشیان بیاساید

به چین زلف تو جان بیاساید

برانم از در یار، ای ادب، که یک چندی

ز ننگ بوسه ام آن آستان بیاساید

ز رشک حوصله ام آسمان بود دلگیر

[...]

صائب

ز روی نو خط دلدار جان بیاساید

چو ماه پرده نشین شد کتان بیاساید

قرار نیست به جایی بلند همت را

چگونه از حرکت آسمان بیاساید

فلک ز کشتن من پشت داد بر دیوار

[...]

حزین لاهیجی

کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید

خدنگ چون سفری شد کمان بیاساید

مجال دیده گشودن درین غبارکجاست؟

مگر که از تک و تاز آسمان بیاساید

چو موج قافلهٔ عمر را درنگی نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه