گنجور

 
روح عطار

بی‌دلان هر ساعتی چون یاد دل‌داران کنند

از سحاب دیدگان باران خون‌باران کنند

عشق‌بازان از سر رغبت به دست خویشتن

هر زمان سرها نیاز پای دل‌داران کنند

دل‌بران با بی‌دلان چندین نکوشند از جفا

شرط باشد گه گه از غم‌خواری یاران کنند

هم ز زلف عنبرین دیوانه را سازند بند

هم ز لعل شکرین درمان بیماران کنند

غم‌گساران را چه نقصان کز لب میگون خویش

یک دو ساغر باده اندر کار غم‌خواران کنند

از عتاب ناز خوبان تنگ‌دل بودن خطاست

کاین همه بازار تیزی با خریداران کنند

عاشقان را خواب از آن نبود که هر شب تا به روز

خیل‌تاشان خیالش قصد بیداران کنند

آن هم از تاثیر لعل و غمزه خون‌ریز اوست

فتنه‌ای کامروز در شیراز عیاران کنند

تا لب میگوناو از من شکیبایی مجوی

زآنکه از مستان نیاید هر چه هشیاران کنند

ز ابن عطار ار خطایی آمد از مستی مگیر

خالی از جرمی نباشد آنچه می‌ خواران کنند

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب