بیا که از تو دلم یک زمان بیاساید
چو با تو در سخن آیم زبان بیاساید
ز کشتگان خود آخر قدم دریغ مدار
که کشته را ز قدومت روان بیاساید
تواضعی کن و بر خاک عاشقان بگذر
که خاک بیشک از آب روان بیاساید
تو را ز مملکت حسن هیچ کم نشود
گر از تو خستهدلی رایگان بیاساید
اگر ز چشمه نوش تو شربتی نوشم
دلم ز لذت آن جاودان بیاساید
سخن بگو که بیاساید از لبت جانم
چنان که خسته ز ادراک جان بیاساید
غم و خیال تو خواهم همیشه از دل و جان
که خوش شود دل از این جان از آن بیاساید
ز سوز و ناله من در فراق تو هر شب
کجاست مرغ که در آشیان بیاساید
کجایی ای که فراغت ز ابن عطار است
بیا که از تو دلم یک زمان بیاساید