گنجور

 
روح عطار

ننگری صد ره اگر پیش رخت برگذریم

ترسم ای دوست که تا درنگری درگذریم

گفتم ای جان عزیز از بر یاران مگذر

گفت ما عمر عزیزیم از آن در گذریم

ما چو دل بر تو نهادیم همان دم گفتیم

غالب آن است که از دست غمت جان نبریم

گر تو میلم بکشی میل به غیری نکنم

ور به تیغم بزنی در قدمت جان سپریم

ور به هیچم بفروشی سر مویی ز تنت

به جهانی نفروشیم و به جان‌ها بخریم

به قفا چون که براندی ز بر خود ما را

می‌رویم از سر حسرت به قفا می‌نگریم

روح عطار توام جان من آخر تا چند

تو ز ما بی‌خبر و ما ز غمت بی‌خبریم

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب