گنجور

 
روح عطار

خوشا اوقات آن یاری که یاری خوش بود یارش

دلش غمگین نگردد هر که دلداری است دلدارش

جهان با روی مه‌رویان خوش است و عمر با ایشان

خداوندا به هر جایی که خوش‌رویی است خوش دارش

تمنا می‌کند وصل نگاری این دل مسکین

که می‌داند که ناگاهی کند سر در سر و کارش

الا ای یار اگر یاری وفادارت به دست افتد

گرت در پای او سر می‌رود از دست مگذارش

غمی گر هست من دارم که جز وی نیستم یاری

چه غم درد ز من آن را که چون من هست بسیارش

هزاران فتنه می‌بینم به هر گوشه ز چشمانش

خداوندا خداوندا ز چشم بد نگهدارش

نه تنها روح عطارش اسیر زلف مشکین شد

به هر مویی اسیری هست همچون روح عطارش

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب